WEBVTT X-TIMESTAMP-MAP=LOCAL:00:00:00.000,MPEGTS:0 00:46.963 --> 00:49.382 ‫اون طرف هستن مشکل دارن نه شما 00:51.134 --> 00:52.760 ‫بزن بریم! 00:59.767 --> 01:02.353 ‫این گروهان سال ۱۹۴۲ تشکیل شد 01:04.189 --> 01:06.399 ‫هنگ ۵۰۶ پیاده‌نظام چترباز 01:06.483 --> 01:08.193 ‫بخشی از لشکر ۱۰۱ هوابرد 01:08.985 --> 01:10.320 ‫این بهترین بود 01:10.403 --> 01:11.905 ‫این گروهان داگ نیست 01:11.988 --> 01:13.948 ‫این گروهان فاکس نیست 01:14.032 --> 01:16.409 ‫این، این گروهان ایزیه 01:19.829 --> 01:21.623 ‫به کشور ما حمله شد 01:21.706 --> 01:24.542 ‫این فرق داشت شبیه کره یا ویتنام نبود 01:24.626 --> 01:25.627 ‫به ما حمله شد 01:25.710 --> 01:27.045 ‫یه حسی هست که 01:27.587 --> 01:30.215 ‫شاید ما فقط آدم‌های روستایی ساده‌ای باشیم، ولی 01:30.757 --> 01:32.050 ‫خیلی‌هامون داوطلب شدیم 01:32.133 --> 01:33.134 ‫دو، آماده! 01:33.218 --> 01:34.219 ‫یک، آماده! 01:36.638 --> 01:38.264 ‫هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم 01:38.348 --> 01:39.724 ‫از روز دی جون سالم به در ببرم، 01:39.849 --> 01:42.060 ‫چه برسه به مرحله بعد یا مراحل بعدی 01:44.604 --> 01:47.857 ‫شانس زنده موندن خیلی خیلی کمه 01:47.941 --> 01:48.942 ‫خیلی ناچیز 01:52.362 --> 01:54.030 ‫حرکت کنید، حرکت کنید، بجنبید! 02:04.707 --> 02:06.459 ‫امیدواریم که تا ابد باقی بمونه 02:09.754 --> 02:11.381 ‫ما گروهی از بازیگرا بودیم 02:29.440 --> 02:31.401 ‫قهرمانای کاملاً واقعی رو به تصویر بکشیم 02:31.484 --> 02:33.152 ‫تک‌تک‌شون رو 02:33.236 --> 02:36.698 ‫همه‌چیز خیلی بزرگ و انفجاری بود، 02:41.911 --> 02:43.329 ‫باعث شد بفهمم 02:43.413 --> 02:46.124 ‫بخشی از این اثر بودن، چقدر خاص بوده 02:46.207 --> 02:47.834 ‫جسور این یه کار خیلی مقدسه 02:47.917 --> 02:49.043 ‫که میراث کسی رو به دوش بکشی 02:49.127 --> 02:50.628 ‫و فکر می‌کنم راز موفقیتش همین بود 02:50.712 --> 02:52.171 ‫که همه‌ی ما داشتیم اون رو برای چیزی 02:52.255 --> 02:53.381 ‫غیر از شغل‌مون انجام می‌دادیم 02:58.386 --> 03:00.263 ‫این خیلی جدیه 03:00.930 --> 03:01.931 ‫این خیلی جدیه 03:02.432 --> 03:04.058 ‫برای ما خیلی مهم بود که میراث این مردا 03:04.142 --> 03:05.643 ‫دست‌نخورده باقی بمونه 03:05.727 --> 03:07.645 ‫چون کاری که اونا برای دنیا کردن 03:07.729 --> 03:09.731 ‫باید کاملاً به رسمیت شناخته بشه 03:12.275 --> 03:13.651 ‫این... 03:13.735 --> 03:16.279 ‫حس خیلی غیرمعمولی 03:16.362 --> 03:17.947 ‫و پیوند خیلی غیرمعمولی‌ایه 03:18.031 --> 03:19.699 ‫عجب راهی برای مردنه! 03:19.782 --> 03:21.451 ‫اگه می‌خواید داستانی که داریم کنار هم می‌چینیم رو 03:21.534 --> 03:22.952 ‫«جوخه برادران» صدا کنید، 03:23.036 --> 03:24.537 ‫این تا جایی که می‌شه، واضحه 03:25.204 --> 03:27.582 ‫این تا جایی که می‌شه، واضحه 03:27.957 --> 03:34.714 ‫میراث جوخه برادران 03:36.758 --> 03:37.759 ‫جام اینجاست خوبه؟ 03:37.884 --> 03:39.177 ‫عالی هستی اوه، آره 03:39.469 --> 03:40.470 ‫نمی‌دونم 03:41.220 --> 03:43.139 ‫فراموش نکنید که قدم کوتاهه، پس می‌تونم بایستم 03:43.222 --> 03:44.223 ‫شاید این‌طوری بهتر باشه 03:47.852 --> 03:49.103 ‫اونا منو «عمو پادوچه» صدا می‌کردن 03:49.187 --> 03:50.521 ‫این یعنی چی؟ 03:50.605 --> 03:52.732 ‫خب، این یه جور احترام برای آدمای مسنه 03:52.857 --> 03:53.900 ‫به ما یاد داده بودن 03:53.983 --> 03:55.526 ‫که در واقع از روزی که به دنیا میاید، 03:55.693 --> 03:57.737 ‫باید به بزرگتراتون به هر قیمتی احترام بذارید 03:57.862 --> 04:00.907 ‫ما کمبود اعتمادبه‌نفس نداشتیم 04:00.990 --> 04:02.325 ‫ما حس می‌کردیم که 04:03.201 --> 04:04.535 ‫با هر چیزی که روبرو بشیم، 04:04.619 --> 04:05.620 ‫می‌تونیم از پسش بربیایم 04:06.788 --> 04:08.414 ‫حالا، چه چیزی تو پریدن از هواپیما 04:08.498 --> 04:09.832 ‫براتون جذاب بود؟ 04:11.542 --> 04:12.543 ‫۵۰ دلار در ماه 04:13.878 --> 04:15.546 ‫ما تقریباً بیشتر وقتا 04:15.630 --> 04:16.964 ‫وسط ماجرا بودیم 04:19.675 --> 04:21.135 ‫اما کلِ گروهان... 04:22.303 --> 04:23.304 ‫می‌دونید، یعنی... 04:23.971 --> 04:25.014 ‫خیلی، خیلی خاص بود 04:29.894 --> 04:32.188 ‫همیشه به خودم قول داده بودم که یه روز، 04:32.271 --> 04:36.442 ‫یه روز، خاطراتم از جنگ جهانی دوم رو بنویسم 04:37.735 --> 04:40.029 ‫و مثل بقیه، 04:40.738 --> 04:42.114 ‫هی اون رو عقب می‌اندازید 04:42.949 --> 04:45.701 ‫اما امبروز اومد و 04:46.410 --> 04:48.120 ‫اون این درخواست رو کرد 04:48.704 --> 04:50.498 ‫تا بتونه یه کتاب بنویسه 04:51.040 --> 04:53.918 ‫اون ازم مصاحبه می‌گرفت و سوال می‌پرسید 04:54.877 --> 04:57.046 ‫یه چیزی به چیز دیگه‌ای منجر شد و... 04:59.757 --> 05:00.758 ‫اتفاق افتاد 05:01.759 --> 05:03.135 ‫گروهان ایزی! 05:03.219 --> 05:04.387 ‫دورم جمع شید 05:04.470 --> 05:06.180 ‫داستان گروهان ایزی به این دلیل جواب می‌ده که 05:06.264 --> 05:07.640 ‫اگه به تمام نقاط عطف 05:07.723 --> 05:09.392 ‫بزرگ جنگ جهانی دوم نگاه کنید، 05:09.475 --> 05:10.476 ‫اون‌ها توی خیلی از اون‌ها 05:10.560 --> 05:11.852 ‫حضور داشتن 05:12.353 --> 05:13.396 ‫اون‌ها توی نرماندی هستن 05:15.815 --> 05:16.983 ‫نبرد آردن 05:19.610 --> 05:20.611 ‫اون‌ها اونجا بودن، توی 05:20.695 --> 05:22.029 ‫آشیانه عقاب در پایان کار 05:23.155 --> 05:25.074 ‫این فقط یه جور تلاقی بود از اینکه 05:25.157 --> 05:27.618 ‫می‌شد کلِ داستان رو 05:28.244 --> 05:30.079 ‫فقط با همین گروه از آدما روایت کرد 05:32.248 --> 05:33.249 ‫حالت خوب می‌شه 05:35.084 --> 05:37.211 ‫هیچ تردیدی توی «جوخه برادران» وجود نداشت 05:37.378 --> 05:40.089 ‫سبک مستنددرام داشت 05:40.172 --> 05:41.590 ‫این همون نبوغش بود 05:41.674 --> 05:43.426 ‫واقعاً شما رو می‌بره وسطِ مردا 05:43.509 --> 05:44.927 ‫به همین دلیله که تا این حد موندگار شده 05:46.971 --> 05:48.848 ‫«جوخه برادران» فرق داره 05:48.931 --> 05:50.891 ‫درباره هوای همدیگه رو داشتن، 05:50.975 --> 05:52.018 ‫دوست داشتنِ همدیگه، 05:52.101 --> 05:54.645 ‫و تبدیل شدن از چند نفری که یه زمانی 05:55.730 --> 05:57.231 ‫اصلاً همدیگه رو نمی‌شناختن 05:58.232 --> 05:59.734 ‫در پایان این مسیر ۱۰ قسمتی، 05:59.859 --> 06:01.610 ‫به کسایی تبدیل شدن که واسه همدیگه جون می‌دادن 06:01.694 --> 06:03.654 ‫چون اون‌ها همدیگه رو خیلی دوست دارن 06:03.738 --> 06:04.905 ‫این چیزی نیست که زیاد دیده بشه 06:06.449 --> 06:08.367 ‫می‌دونید، هر بازیگر جوونی توی دنیا، 06:08.451 --> 06:10.995 ‫اون‌ها توی استرالیا، 06:11.328 --> 06:13.706 ‫لندن، نیویورک، لس‌آنجلس تست بازیگری گرفته بودن 06:14.081 --> 06:16.709 ‫صدها و صدها جوونِ بیست و چند ساله 06:16.834 --> 06:18.711 ‫که فقط فکر می‌کردن: «خدایا، من می‌خوام توی این کار باشم» 06:19.670 --> 06:21.255 ‫با دونستن اینکه این جنگ جهانی دوم بود 06:21.338 --> 06:23.007 ‫و با دونستنِ تاریخی که من 06:23.090 --> 06:24.842 ‫از حرفای پدرم درباره جنگ جهانی دوم داشتم، 06:24.925 --> 06:26.927 ‫و در واقع درباره‌ی همه‌ی جنگ‌ها، 06:27.344 --> 06:28.679 ‫من واقعاً براش آماده بودم 06:29.680 --> 06:31.891 ‫هفت تا از عموها و دایی‌های بزرگ من 06:31.974 --> 06:33.392 ‫توی جنگ جهانی دوم خدمت کردن 06:33.476 --> 06:34.477 ‫همه‌شون 06:34.560 --> 06:35.728 ‫نسل اولِ 06:36.062 --> 06:37.563 ‫یهودی‌های نیویورکی بودن 06:37.646 --> 06:38.647 ‫تک‌تک‌شون، 06:38.731 --> 06:40.232 ‫خانواده‌هاشون فرار کرده بودن 06:40.900 --> 06:42.401 ‫این موضوع خیلی شخصی بود 06:42.485 --> 06:43.486 ‫موفق باشید 06:43.569 --> 06:44.904 ‫وقتی این پروژه 06:44.987 --> 06:45.988 ‫بهم پیشنهاد شد، 06:46.572 --> 06:47.948 ‫با کله قبول کردم 06:48.032 --> 06:49.742 ‫پدرم توی ارتش بود، واسه همین این موضوع 06:49.867 --> 06:51.368 ‫ناخودآگاه همیشه تهِ ذهنم بود 06:51.452 --> 06:53.037 ‫و چیزی بود که اگه فرصتش پیش می‌اومد، واقعاً می‌خواستم 06:53.120 --> 06:54.455 ‫بهش بپردازم 06:55.456 --> 06:56.874 ‫عصر بخیر، گروهان ایزی 06:56.957 --> 06:58.667 ‫عصر بخیر، قربان 06:58.751 --> 07:00.085 ‫آمبروز باهام تماس گرفت 07:00.169 --> 07:01.170 ‫خیلی هیجان‌زده بود 07:02.254 --> 07:04.757 ‫و گفت که خبرهای فوق‌العاده‌ای داره 07:05.591 --> 07:08.177 ‫و گفت: «دیک، من امتیاز 07:08.302 --> 07:10.304 ‫جوخه برادران رو به تام هنکس فروختم 07:11.347 --> 07:12.598 ‫با یه شرط 07:14.308 --> 07:16.435 ‫اینکه اون نقش تو رو بازی نکنه، 07:16.811 --> 07:18.395 ‫چون برای این نقش خیلی پیره» 07:18.729 --> 07:20.439 ‫منم یکی دیگه از اون، می‌دونید، 07:20.523 --> 07:23.108 ‫بازیگرهای جوون و بی‌تجربه‌ی بریتانیایی بودم که سعی می‌کردم 07:23.192 --> 07:25.486 ‫کار بعدی‌مو بگیرم 07:25.569 --> 07:26.654 ‫و 07:26.737 --> 07:28.197 ‫همه فقط چند صفحه دیالوگ داشتن، 07:28.280 --> 07:31.450 ‫که توی یه تولید بزرگ هالیوودی، خیلی مرسومه 07:31.534 --> 07:33.369 ‫اونا فقط چند صفحه از فیلم‌نامه رو بهت می‌دن 07:33.452 --> 07:35.287 ‫تو حفظش می‌کنی نمی‌دونی موضوع چیه 07:35.371 --> 07:37.748 ‫بعد از اولین باری که خوندم، 07:38.207 --> 07:39.708 ‫شروع کردم به خوندن درباره‌ی این آدم 07:39.834 --> 07:42.127 ‫اونا مدام فیلم‌نامه‌ها رو بهم می‌دادن، درباره‌ی مردی به اسم دیک وینترز 07:42.211 --> 07:45.047 ‫و من اون موقع هنوز مطمئن نبودم دیک وینترز کیه 07:45.130 --> 07:47.424 ‫اما توی تست بازیگری بعدی، دوباره دیک وینترز بود 07:47.508 --> 07:48.717 ‫تست بازیگری بعدی، و با خودم فکر کردم، 07:48.843 --> 07:50.928 ‫که دیگه باید بپرسم 07:51.011 --> 07:52.888 ‫اونا گفتن: «خب، اون نقش اصلی این سریاله» 07:52.972 --> 07:54.056 ‫یادم می‌آد که فکر کردم، 07:54.139 --> 07:55.432 ‫«وای، این می‌تونه واقعی باشه» 07:56.350 --> 07:59.103 ‫انرژی زیادی براش نذاشتم، 07:59.186 --> 08:00.312 ‫چون تا حدی درباره‌ش قضاوت کرده بودم 08:00.396 --> 08:03.190 ‫با خودم گفتم: یه افسر جنگ جهانی دوم 08:03.482 --> 08:04.608 ‫یه تیپ شخصیتی خاصه 08:04.692 --> 08:05.693 ‫یه نگاهی هست 08:06.235 --> 08:08.112 ‫قرار نیست اون نقش رو بگیرم 08:08.821 --> 08:09.822 ‫و کتاب رو گرفتم، 08:09.905 --> 08:11.156 ‫و به همون روش معمول بازیگری، 08:11.240 --> 08:12.741 ‫فقط بازش می‌کنی و می‌ری سراغ فهرست، 08:12.825 --> 08:13.826 ‫چون می‌دونی... 08:13.909 --> 08:15.202 ‫«این خوبه، من کجام؟» 08:15.452 --> 08:16.870 ‫و اولین عکسم رو دیدم 08:16.954 --> 08:18.664 ‫از لوئیس نیکسون توی تخت، 08:18.747 --> 08:20.666 ‫که دورش رو بطری‌های نوشیدنی گرفته بود، 08:20.749 --> 08:22.543 ‫می‌دونی، با یه لبخند شیطون روی صورتش، 08:22.626 --> 08:23.919 ‫و 08:24.003 --> 08:25.421 ‫مطمئنم با یه خماری شدید 08:25.504 --> 08:27.131 ‫و یه چیزی تو ذهنم جرقه زد و با خودم گفتم: 08:27.256 --> 08:28.841 ‫«اوه، من قراره... 08:28.924 --> 08:29.925 ‫من قراره این نقش رو بگیرم» 08:30.884 --> 08:33.596 ‫فکر می‌کنم خیلی طول کشید 08:33.679 --> 08:34.888 ‫تا بفهمم 08:35.014 --> 08:36.181 ‫این کار چقدر اهمیت داشت 08:36.265 --> 08:37.558 ‫فکر می‌کنم تأثیر واقعی 08:38.142 --> 08:39.435 ‫همه اون چیزها زمانی شروع شد که 08:39.518 --> 08:40.811 ‫ما واقعاً شروع کردیم به 08:40.894 --> 08:44.189 ‫تماس گرفتن با تک‌تک اون مردها 08:46.400 --> 08:48.027 ‫«باک» شخصیتی خیلی بزرگ‌تر از زندگی داشت 08:48.110 --> 08:49.570 ‫و ما از خیلی جهات 08:50.237 --> 08:51.822 ‫چنان شبیه هم بودیم که 08:52.823 --> 08:54.700 ‫اون اهل پرحرفی نبود 08:54.783 --> 08:56.702 ‫اون خیلی تودار بود 08:56.785 --> 08:59.663 ‫اون به آمریکایی بودن خودش خیلی افتخار می‌کرد 08:59.747 --> 09:00.914 ‫نارنجک بیشتر! 09:00.998 --> 09:02.374 ‫یادم می‌آد تیراندازی‌های زیادی بود، 09:02.499 --> 09:04.251 ‫توپخانه‌های زیادی بود، 09:04.335 --> 09:06.295 ‫اتفاقات زیادی داشت می‌افتاد 09:06.378 --> 09:08.213 ‫و من همیشه احساس می‌کردم که 09:08.922 --> 09:10.299 ‫به‌نحوی... 09:11.175 --> 09:12.718 ‫وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، 09:12.801 --> 09:14.595 ‫فکر می‌کنم خیلی خوش‌شانس بودم 09:16.221 --> 09:18.682 ‫پا گذاشتن جای پای اون‌ها 09:18.932 --> 09:20.434 ‫دلهره‌آورترین کاری بود که می‌تونستم 09:20.517 --> 09:21.518 ‫حتی تصورش رو هم نمی‌تونید بکنید 09:21.602 --> 09:22.686 ‫نیازی بهش نخواهید داشت 09:22.770 --> 09:23.812 ‫ما در ارتفاع پایین می‌پریم شکم‌تون رو به عقب بکشید 09:24.146 --> 09:26.065 ‫بعضی‌ها بهش می‌گفتن بول، بعضی‌ها هم بهش می‌گفتن «بول» 09:26.148 --> 09:27.691 ‫می‌دونید، فکر می‌کنم 09:27.775 --> 09:29.068 ‫بیب و بیل، بول! 09:30.235 --> 09:31.570 ‫همیشه بول 09:31.653 --> 09:33.072 ‫نه بول، بلکه «بول» 09:33.739 --> 09:35.699 ‫و وقتی برای اولین بار باهاش تماس گرفتم، 09:35.783 --> 09:37.034 ‫اون 09:38.660 --> 09:40.079 ‫خیلی کم‌حرف بود 09:42.247 --> 09:43.874 ‫قبلاً سوار هواپیما شده بودی؟ 09:44.917 --> 09:46.293 ‫نه 09:46.376 --> 09:48.504 ‫پس اولین باری که سوار شدی، مجبور شدی بپری بیرون 09:48.587 --> 09:49.588 ‫آره 09:52.716 --> 09:54.718 ‫که باعث شد 09:54.802 --> 09:57.930 ‫در نهایت با همسرش، وِرا، حرف بزنم، 09:59.515 --> 10:01.308 ‫حدود یه ساعت، یه ساعت و نیم 10:01.433 --> 10:02.559 ‫بعد از اینکه با خودش حرف زدم 10:03.185 --> 10:04.311 ‫و تونستم 10:05.687 --> 10:07.731 ‫اطلاعات فوق‌العاده‌ای، واقعاً فوق‌العاده‌ای ازش بگیرم 10:08.899 --> 10:09.900 ‫ما گروهان اف رو از دست دادیم 10:09.983 --> 10:11.318 ‫دوباره؟ 10:11.401 --> 10:12.986 ‫بعد از خوندن کتاب و فهمیدنِ اینکه چی کشیدن 10:13.112 --> 10:14.863 ‫و شناختنِ این یگان، 10:14.947 --> 10:16.657 ‫من واقعاً شیفته‌ی این مردا شدم 10:16.740 --> 10:19.868 ‫ما بیشتر درباره‌ی خانواده و زندگی حرف می‌زدیم، 10:19.952 --> 10:21.620 ‫و اون یه جورایی برام حکم راهنما رو داشت 10:21.703 --> 10:22.788 ‫و هر وقت که خودش می‌خواست 10:22.871 --> 10:23.997 ‫درباره‌ی جنگ حرف بزنه، 10:24.081 --> 10:25.332 ‫درباره‌اش می‌گفت 10:25.457 --> 10:26.458 ‫من هیچ‌وقت برای گرفتنِ اطلاعات 10:26.542 --> 10:28.168 ‫بهش فشار نیاوردم یا مجبورش نکردم 10:28.252 --> 10:30.254 ‫در واقع، روال کار توی «جوخه برادران» این‌طوری بود که، 10:30.337 --> 10:31.755 ‫هیچ‌کدومشون هیچ‌وقت، 10:31.839 --> 10:33.382 ‫هیچ‌وقت درباره‌ی خودشون حرف نمی‌زدن 10:33.507 --> 10:34.550 ‫ممکن بود سه ساعت باهاشون حرف بزنید، 10:34.633 --> 10:35.843 ‫و اونا درباره‌ی هر کاری که بقیه توی گروهان کرده بودن براتون می‌گفتن 10:35.926 --> 10:38.011 ‫ولی درباره‌ی خودشون چیزی نمی‌گفتن 10:38.470 --> 10:40.180 ‫و برای شنیدنِ درباره‌ی اونا، باید می‌رفتید سراغ یکی دیگه 10:40.264 --> 10:41.265 ‫سلام، رفقا 10:42.015 --> 10:43.225 ‫چه خبر؟ اوضاع چطوره؟ 10:43.684 --> 10:45.561 ‫بهش زنگ زدم و گفتم: «سلام، شما آقای...» 10:45.644 --> 10:47.271 ‫حتی نمی‌دونستم چطور باید اسمش رو تلفظ کنم 10:47.354 --> 10:48.647 ‫داشتم خیلی ایتالیایی تلفظش می‌کردم 10:48.730 --> 10:51.358 ‫اونا اسم رو یه کم آمریکایی کرده بودن و به شکل «گوارنری» درآورده بودن 10:51.483 --> 10:53.944 ‫و اون جواب داد: «یوزا!» 10:54.027 --> 10:55.904 ‫و من گفتم: «سلام، شما آقای گوارنری هستید؟» 10:55.988 --> 10:58.156 ‫و اون گفت: «آره، خودمم شما؟» 10:58.240 --> 11:00.033 ‫و من گفتم: «اسم من فرانکی هیوزه 11:00.158 --> 11:02.369 ‫دارم تست می‌دم که نقش شما رو بازی کنم 11:02.494 --> 11:04.746 ‫آقای گوارنری، نصیحتی دارید که به من بکنید 11:04.830 --> 11:05.873 ‫تا بتونم نقشتون رو بازی کنم؟» 11:05.956 --> 11:06.999 ‫و اون گفت: 11:07.499 --> 11:09.751 ‫«آره، من یه آدمکش اجیرشده بودم 11:10.752 --> 11:12.754 ‫یه آدمکش اجیرشده‌ی ۱۹ ساله بودم 11:12.838 --> 11:13.839 ‫اینو فراموش نکن» 11:14.590 --> 11:15.591 ‫گفتم: «فراموش نمی‌کنم، قربان» 11:15.674 --> 11:17.134 ‫و اون گفت: «موفق باشی» 11:18.302 --> 11:19.803 ‫وقتی روز دیدی پریدم، 11:20.387 --> 11:21.722 ‫قسم خوردم 11:22.264 --> 11:23.890 ‫قسم خوردم که هر آلمانی‌ای که 11:23.974 --> 11:25.976 ‫سر راهم سبز بشه رو بکشم 11:26.059 --> 11:27.436 ‫و فکر می‌کنم واسه همینه که لقب 11:27.519 --> 11:28.687 ‫«بیل وحشی» رو بهم دادن، چون توی 11:28.770 --> 11:29.855 ‫روز دی، خیلی‌ها رو کشتم 11:31.607 --> 11:32.733 ‫جو! 11:32.816 --> 11:34.359 ‫من راس مک‌کول هستم و نقش جو لیبگات رو بازی می‌کنم 11:35.068 --> 11:36.069 ‫من یه اسکاتلندی‌ام 11:36.194 --> 11:37.696 ‫که لهجه انگلیسی دارم، کاتولیکم، 11:37.779 --> 11:39.656 ‫و نقش یه یهودی آمریکایی رو بازی می‌کنم که آلمانی بلد بود 11:40.198 --> 11:42.951 ‫بنابراین، کلی چیز برای 11:43.035 --> 11:45.162 ‫درگیر شدن با نقش داشتم 11:45.245 --> 11:47.080 ‫اوایل، مدام از بچه‌ها می‌شنیدم که می‌گفتن: 11:47.205 --> 11:48.248 ‫«اون آدم سرسختیه» 11:48.332 --> 11:50.709 ‫اما اون توی درونش هوشمندی خاصی داشت 11:51.627 --> 11:53.086 ‫اون سربازی رو خوب بلد بود 11:53.170 --> 11:54.338 ‫آدم لاغر و کوچیکی بود؟ 11:54.755 --> 11:56.173 ‫توی هلند تا گلو تو گل و لای بودی 11:56.298 --> 11:57.799 ‫گاهی اوقات واقعاً نمی‌تونی چیز زیادی ببینی 11:57.883 --> 11:59.509 ‫شما فقط حسی از اینکه شاید، می‌دونید، 12:00.385 --> 12:01.928 ‫چه شکلی هستن، 12:02.554 --> 12:04.264 ‫طرز رفتار، مدل موهاشون، پیدا می‌کنید 12:06.308 --> 12:08.602 ‫اونا مثل مردهای واقعی رفتار می‌کردن 12:10.020 --> 12:11.104 ‫این مورد علاقه منه 12:11.521 --> 12:12.856 ‫این 12:12.939 --> 12:14.358 ‫وینترز و نیکسونه 12:14.483 --> 12:15.984 ‫آدم شر و شوری بوده، نه؟ 12:17.527 --> 12:19.112 ‫تجهیزات؟ تجهیزات، لطفاً 12:19.196 --> 12:20.197 ‫می‌تونم اسمتون رو بپرسم، لطفاً؟ 12:20.364 --> 12:21.615 ‫لیوینگستون در نقش نیکسون 12:22.240 --> 12:23.241 ‫عالی به نظر می‌رسه 12:24.117 --> 12:25.994 ‫لوئیس فوت کرده بود، 12:26.078 --> 12:28.997 ‫واسه همین اصلاً امکان دیدارش وجود نداشت 12:29.081 --> 12:31.541 ‫من با گریس نیکسون تماس گرفتم که 12:31.625 --> 12:33.126 ‫واقعاً فوق‌العاده و خیلی پذیرا بود، 12:33.251 --> 12:34.586 ‫تا جایی که من رو 12:34.669 --> 12:36.505 ‫به نوعی به زندگی‌اش دعوت کرد 12:36.588 --> 12:38.131 ‫و لوئیس رو 12:38.215 --> 12:39.758 ‫اون‌طوری که خودش می‌شناخت، برام توصیف کرد 12:39.841 --> 12:41.593 ‫عکس خوبیه اون خیلی خوش‌چهره‌ست 12:43.720 --> 12:45.305 ‫منم همین‌طور فکر می‌کنم 12:45.389 --> 12:47.849 ‫این مرد خوش‌چهره بود آره صورت زیبایی داره 12:52.229 --> 12:53.313 ‫من دیک رو ملاقات کردم، 12:53.688 --> 12:56.817 ‫و مردی رو یادم میاد که 12:56.983 --> 12:58.360 ‫نسبت به هالیوود بدبین بود 12:58.860 --> 13:02.489 ‫اون ترکیب خیلی جالبی داشت از 13:02.739 --> 13:03.949 ‫یه اعتمادبه‌نفس قوی و خوب، 13:04.032 --> 13:06.034 ‫اما در عین حال فروتنی شگفت‌انگیزی هم داشت 13:06.785 --> 13:07.786 ‫به عنوان یه بازیگر، 13:08.036 --> 13:09.287 ‫چیزی که همیشه می‌خوای 13:09.371 --> 13:10.789 ‫اینه که از رفتارهای اون سر در بیاری 13:10.872 --> 13:11.873 ‫می‌خوای از زبون خودِ اون بشنوی 13:11.957 --> 13:13.291 ‫که آیا چیزی دردناک بوده یا نه 13:13.375 --> 13:14.709 ‫می‌خوای بشنوی که آیا چیزی 13:14.793 --> 13:17.295 ‫لذت‌بخش بوده یا غم‌انگیز 13:17.379 --> 13:20.674 ‫هر چی که باشه، می‌تونی راه‌هایی برای 13:20.757 --> 13:24.261 ‫کاوش توی روان‌شناسی کسی که قراره نقشش رو بازی کنی، پیدا کنی 13:24.261 --> 13:26.054 ‫برای گروه، همون‌طور که اونجا نشسته بودیم، 13:26.138 --> 13:28.098 ‫گفتم: «خب، وقتی برم ارتش، 13:28.181 --> 13:30.350 ‫برای هیچ‌کاری داوطلب نمی‌شم 13:30.475 --> 13:31.518 ‫مدرک لیسانس اقتصاد 13:31.601 --> 13:33.770 ‫فقط هر چی بهم بگن رو انجام می‌دم 13:33.854 --> 13:36.606 ‫و کارم رو می‌کنم و میام بیرون» 13:37.440 --> 13:38.441 ‫و سرکارگر، 13:39.526 --> 13:41.903 ‫که کهنه‌سرباز جنگ جهانی اول بود، 13:42.404 --> 13:45.490 ‫حسابی از خجالتم دراومد، 13:45.866 --> 13:47.993 ‫و گفت: «نه، این کار رو نمی‌کنی 13:49.161 --> 13:52.497 ‫وقتی وارد ارتش شدی، باید هر روز بهترینِ خودت رو ارائه بدی» 13:52.581 --> 13:54.166 ‫هر روز و همیشه 13:55.876 --> 13:57.085 ‫جوابی بهش ندادم، 13:57.168 --> 13:58.461 ‫اما هیچ‌وقت حرفش رو فراموش نکردم، 13:58.545 --> 14:00.297 ‫و امروز هم فراموشش نکردم 14:02.799 --> 14:04.759 ‫بولتن فیلم وزارت جنگ 14:04.843 --> 14:06.595 ‫این فیلم محرمانه‌ست 14:06.678 --> 14:08.305 ‫کسایی بودن 14:08.388 --> 14:11.099 ‫که فکر می‌کردن تلاش برای اعزام نیرو به میدون نبرد با چتر نجات 14:11.349 --> 14:14.769 ‫شدنی نیست 14:14.936 --> 14:16.146 ‫این خودکشیه 14:16.688 --> 14:18.356 ‫و این کار کاملاً داوطلبانه بود 14:18.481 --> 14:20.233 ‫کسی شما رو به اجبار نمی‌برد و نمی‌گفت، 14:20.358 --> 14:21.860 ‫«تو قراره چترباز بشی» 14:22.235 --> 14:23.236 ‫و اتفاقی که افتاد این بود که 14:23.570 --> 14:25.447 ‫شما رو از گروه 14:26.114 --> 14:27.616 ‫عادی جدا می‌کردن، 14:27.908 --> 14:29.367 ‫و تبدیل به آدم خاصی می‌شدید 14:29.868 --> 14:31.077 ‫خب، راحت باشید، چتربازها 14:31.161 --> 14:32.871 ‫من چند تا تماس تلفنی از 14:32.954 --> 14:35.248 ‫استیون اسپیلبرگ و تام هنکس داشتم 14:35.373 --> 14:36.833 ‫اونا می‌خواستن بگن: «ببین، 14:36.917 --> 14:38.710 ‫چطور می‌خوای به این موضوع بپردازی؟» 14:38.793 --> 14:40.086 ‫من گفتم: «خب، ببینید 14:40.170 --> 14:42.672 ‫شما قراره جوونایی رو استخدام کنید 14:43.131 --> 14:45.133 ‫که هیچ تجربه نظامی ندارن 14:45.675 --> 14:47.469 ‫و تنها چیزی که واقعاً درباره 14:47.552 --> 14:48.637 ‫جنگ جهانی دوم می‌دونن، 14:48.720 --> 14:50.263 ‫آخرین فیلم بدیه که دیدن» 14:50.388 --> 14:52.098 ‫و من معتقدم راه حل این بود که 14:52.182 --> 14:54.100 ‫به بازیگرا آموزش بدیم 14:54.184 --> 14:56.478 ‫یه آشنایی کوتاه 14:56.561 --> 14:59.064 ‫با چیزی که زندگی یه سرباز واقعاً معنیش چیه 14:59.481 --> 15:01.399 ‫و با خودم فکر کردم: «ببین، این یه فرصته 15:01.483 --> 15:02.484 ‫برای اینکه درست انجامش بدی» 15:02.567 --> 15:03.818 ‫اولین کاری که برامون کردن 15:03.902 --> 15:05.153 ‫این بود که 15:05.236 --> 15:08.823 ‫یه پادگان آموزشی ۱۰ روزه واسه بازیگرا راه انداختن 15:08.907 --> 15:11.284 ‫اونا ما رو دقیقاً همون‌طوری آموزش دادن که 15:11.409 --> 15:13.286 ‫به نظامی‌ها آموزش میدن 15:13.453 --> 15:14.496 ‫از این لحظه به بعد، 15:15.288 --> 15:16.623 ‫دیگه شما رو 15:16.706 --> 15:17.957 ‫با اسم غیرنظامی‌تون صدا نمی‌زنن 15:19.042 --> 15:20.293 ‫«چه خبر، رفیق؟» 15:20.460 --> 15:21.503 ‫همه اون حرفا کنار رفت 15:21.586 --> 15:23.171 ‫دهه ۱۹۴۰، درسته؟ 15:23.254 --> 15:24.214 ‫ما خیلی گیر افتادیم 15:24.297 --> 15:25.298 ‫اسم؟ 15:25.423 --> 15:26.424 ‫لوز، جورج 15:28.176 --> 15:29.177 ‫خاک تو دریچه دید عقب 15:29.260 --> 15:31.221 ‫مجوز لغو شد 15:31.304 --> 15:32.889 ‫جورج اهل پراویدنس، رود آیلند بود، 15:32.972 --> 15:35.100 ‫و واسه همین آدم سرسختی بود، 15:35.183 --> 15:36.226 ‫و اون 15:36.309 --> 15:38.103 ‫و اون باعث خنده بقیه می‌شد، 15:38.186 --> 15:40.688 ‫و خیلیا دوسش داشتن 15:41.022 --> 15:42.732 ‫این نشون‌های چتربازی خاکی چیه؟ 15:43.942 --> 15:45.860 ‫چطور انتظار داری با این نشون‌های خاکی، دشمن رو شکست بدی؟ 15:45.944 --> 15:47.070 ‫با خاک روی نشون‌های چتربازی‌ات؟ 15:47.153 --> 15:48.863 ‫من فرصتی پیدا کردم که با بیل و بیب و کاروود حرف بزنم، و بیل مدام 15:48.947 --> 15:51.032 ‫بهم می‌گفت، وقتی دور هم می‌نشستیم، 15:51.116 --> 15:53.118 ‫می‌گفت: «پسر، امیدوارم آدم بامزه‌ای باشی» 15:53.201 --> 15:55.578 ‫و منم با خودم می‌گفتم: «اوه خدای من، 15:55.662 --> 15:57.247 ‫دارم همه چیز رو خراب می‌کنم» 15:57.330 --> 15:59.040 ‫چطور اون حصار رو بریدی و این 15:59.124 --> 16:01.334 ‫جوخه لعنتی رو راه انداختی! 16:01.501 --> 16:03.211 ‫بله قربان! 16:05.255 --> 16:06.464 ‫پدربزرگم ران، 16:06.548 --> 16:07.757 ‫وقتی برای اولین بار بهش گفتم که این 16:08.049 --> 16:10.468 ‫شغل رو گرفتم، بهم گفت و اونا 16:10.552 --> 16:12.011 ‫بودن که 16:12.095 --> 16:13.763 ‫قرار بود ما رو بفرستن پادگان آموزشی 16:13.847 --> 16:14.848 ‫یادم میاد که گفت: 16:14.931 --> 16:16.307 ‫«همین الان دویدن رو شروع کنید 16:16.516 --> 16:18.476 ‫بقیش مثل آب خوردنه، فقط 16:18.560 --> 16:20.270 ‫مطمئن شید که می‌تونید تا حد مرگ بدوید» 16:20.353 --> 16:22.439 ‫می‌دونی؟ منم گفتم: «خیلی خب» 16:23.940 --> 16:25.525 ‫این چه گروهانیه؟ 16:25.608 --> 16:26.901 ‫گروهان ایزی! 16:26.985 --> 16:27.986 ‫ما چیکار می‌کنیم؟ 16:28.069 --> 16:29.821 ‫ما تنها می‌ایستیم! 16:29.904 --> 16:32.615 ‫هی پسرجون، خودتو گول نزن 16:32.699 --> 16:37.829 ‫من مربی مدرسه هوابرد هستم 16:37.912 --> 16:39.789 ‫و همه یه خورده نگرانن 16:39.873 --> 16:41.916 ‫از دیدن سروان دیل دای، 16:42.000 --> 16:44.043 ‫مشاور نظامی فیلم‌ها 16:44.127 --> 16:46.254 ‫سه بار فرصت داری 16:46.337 --> 16:48.756 ‫سریع و با قدرت حرکت کن 16:48.840 --> 16:50.633 ‫می‌تونی موفق بشی 16:50.717 --> 16:52.343 ‫من یواشکی وارد دسته شدم 16:52.468 --> 16:53.469 ‫وقتی ۱۰ سالم بود 16:53.553 --> 16:55.847 ‫دیل دای رو روی اون پرده دیدم 16:55.930 --> 16:57.557 ‫با خودم گفتم: «می‌خوام یه روز با این آدما کار کنم» 16:57.640 --> 16:59.225 ‫و همون لحظه فهمیدم 16:59.309 --> 17:02.312 ‫و بعد ۱۳ سال بعد، من اونجا بودم 17:02.395 --> 17:04.564 ‫فکر کنم خوب به نظر می‌رسه، وبستر 17:04.647 --> 17:06.900 ‫من برای بازی در این نقش انتخاب شدم، کسی که مشخصاً 17:06.983 --> 17:08.902 ‫مردی بود که اقتدار رو زیر سوال می‌برد 17:08.985 --> 17:11.237 ‫این آدم می‌رفت هاروارد 17:11.321 --> 17:13.031 ‫اون بلیط خروجش از جنگ رو داشت 17:13.114 --> 17:14.199 ‫مجبور نبود بره 17:14.282 --> 17:16.075 ‫می‌دونستم که روحیه دیوید وبستر 17:16.159 --> 17:18.745 ‫روحیه خیلی قوی‌ای بود 17:19.245 --> 17:22.245 زردفیلم را به خاطر بسپارید - ZardFilm.in 18:23.726 --> 18:26.854 ‫من تقریباً بلافاصله از سرباز صفر به گروهبان 18:26.938 --> 18:27.939 ‫ارتقا پیدا کردم 18:28.022 --> 18:29.148 ‫بدون اینکه حتی بدونم دارم چیکار می‌کنم 18:29.482 --> 18:32.568 ‫و اونا می‌گفتن: «اوه، فرماندهی جوخه‌ت رو به عهده بگیر» 18:32.652 --> 18:33.653 ‫این یعنی چی؟ 18:33.736 --> 18:34.737 ‫ایست! 18:34.821 --> 18:36.155 ‫گروهبان جوخه، فرماندهی رو به عهده بگیر 18:36.239 --> 18:37.573 ‫منظورم اینه که می‌تونستید اون رو توی کتاب بخونید 18:37.657 --> 18:38.908 ‫و بازم متوجه نمی‌شدید 18:38.991 --> 18:40.201 ‫می‌تونستن شش بار بهتون بگن و 18:40.284 --> 18:41.285 ‫بازم گند می‌زدید 18:41.369 --> 18:42.704 ‫و متوجه می‌شید: «خدای من، 18:42.787 --> 18:44.205 ‫این غرق شدن کامل 18:45.373 --> 18:47.125 ‫همون چیزیه که دوره آموزشی نظامی روش استواره» 18:47.208 --> 18:49.502 ‫مردم می‌اومدن و از من مشورت می‌خواستن 18:49.585 --> 18:51.212 ‫قربان، باید چیکار کنیم؟ 18:51.295 --> 18:53.131 ‫این مثل یه دوره فشرده 18:53.339 --> 18:55.133 ‫توی زمینه رهبری بود 18:55.216 --> 18:56.718 ‫مردم اقتدار شما رو می‌خوان 18:56.801 --> 18:58.302 ‫اونا می‌خوان که شما دیک وینترز باشید 18:58.386 --> 19:00.722 ‫اونا می‌خوان که شما مسئول باشید، پس باید کارتون رو خوب انجام بدید 19:00.805 --> 19:03.099 ‫من رگبارهای متمرکز تیربار می‌خوام 19:03.182 --> 19:04.517 ‫مهماتتون رو هدر ندید 19:04.642 --> 19:06.352 ‫برو، پیک، برو پوششش بده 19:06.477 --> 19:08.354 ‫یکم می‌ترسید، و با خودتون می‌گید، 19:08.479 --> 19:10.106 ‫«من نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم 19:10.189 --> 19:12.316 ‫نمی‌دونم این چیه» 19:12.400 --> 19:13.860 ‫و بعد دومین فکری که به ذهنم می‌رسید 19:13.943 --> 19:15.903 ‫این بود که، 19:15.987 --> 19:17.697 ‫«خب، اونا هم نمی‌دونستن» 19:20.158 --> 19:22.910 ‫حالا، این یه ایده کاملاً جدیده 19:23.035 --> 19:24.370 ‫اولین باری بود 19:24.787 --> 19:25.788 ‫که چنین چیزی امتحان می‌شد 19:27.206 --> 19:30.042 ‫این کار باعث می‌شه تصمیم‌گیری توی مراحل بعدی خیلی آسون‌تر بشه 19:30.334 --> 19:32.462 ‫«من می‌خوام داوطلب بشم برای نیروهای چترباز» 19:32.545 --> 19:34.630 ‫والدینت می‌گن: «نه، لطفاً این کار رو نکن 19:34.714 --> 19:36.340 ‫این کار اشتباهیه» 19:36.466 --> 19:38.050 ‫و همین‌طور ادامه می‌دن 19:38.134 --> 19:39.677 ‫اما تو می‌خوای با بهترین‌ها باشی 19:41.345 --> 19:42.889 ‫تک‌تکِ این الزامات، 19:42.972 --> 19:44.098 ‫چیزی بود که باید بر اون غلبه می‌کردیم، چون 19:44.182 --> 19:46.142 ‫ما می‌خواستیم توی گروه ۵۰۶ باشیم 19:47.143 --> 19:48.352 ‫انواع و اقسام 19:49.353 --> 19:52.440 ‫تمرین‌هایی بود که باید ازشون رد می‌شدی 19:53.816 --> 19:55.943 ‫اونایی که نمی‌تونستن خودشونو به سطح مورد نظر برسونن، 19:56.027 --> 19:57.361 ‫از گروه کنار گذاشته می‌شدن 19:58.738 --> 20:00.573 ‫این آموزش تو توکوآ، 20:00.698 --> 20:02.742 ‫که تقریباً ۱۳ هفته طول کشید، 20:02.825 --> 20:03.951 ‫بیاید با 20:05.036 --> 20:06.245 ‫آموزش‌های فیزیکی شروع کنیم 20:07.079 --> 20:09.290 ‫یادگیریِ چرخش به چپ، چرخش به راست 20:09.373 --> 20:10.666 ‫و اونا رو به آمادگی جسمانی می‌رسونی 20:12.043 --> 20:14.462 ‫بعضیاشون تا ۴۰ پوند وزن کم کردن 20:15.671 --> 20:17.298 ‫ولی من چیزی واسه از دست دادن نداشتم 20:17.798 --> 20:19.842 ‫وزنم حدود ۵۹ کیلو بود 20:19.926 --> 20:21.219 ‫اگه ۱۸ کیلو وزن کم می‌کردم، 20:21.302 --> 20:23.262 ‫دیگه اون‌قدر بزرگ نبودم که بتونم بمونم 20:35.316 --> 20:37.818 ‫حرکت! حرکت! 20:40.112 --> 20:41.280 ‫کوراهی 20:42.281 --> 20:44.533 ‫اون بزرگ‌ترین مانع بود 20:44.742 --> 20:45.826 ‫واسه اینکه بتونی اونجا رو بدوی 20:46.911 --> 20:48.496 ‫و نباید بگم بدوی 20:48.704 --> 20:50.164 ‫برداشت اشتباهی می‌کنید 20:50.373 --> 20:51.624 ‫ما اونجا رو نمی‌دویدیم 20:52.708 --> 20:54.752 ‫شما یه گام‌برداری چتربازی انجام می‌دادید، 20:55.169 --> 20:57.964 ‫که یه گام برداشتنِ کوچیک و لغزانه 20:58.047 --> 21:00.257 ‫اصلاً امکان نداشت بتونید اونجا رو بدوید 21:24.824 --> 21:25.866 ‫منتظر چی هستید؟ 21:25.950 --> 21:27.493 ‫شیوه‌ای که اون آموزش‌شون داد، 21:27.576 --> 21:29.537 ‫یه شیوه‌ی بی‌رحمانه، 21:30.371 --> 21:31.372 ‫اونا رو آب‌دیده کرد 21:31.497 --> 21:33.582 ‫هایهو، سیلور! 21:35.167 --> 21:36.293 ‫حالا وقتی درباره‌ی 21:36.377 --> 21:38.129 ‫فرمانده گروهان اصلی‌مون 21:38.879 --> 21:40.297 ‫یعنی سروان سوبل صحبت می‌کنیم، 21:40.381 --> 21:42.299 ‫اون تمام تلاششو کرد، 21:42.383 --> 21:44.677 ‫ولی تو جایگاه اشتباهی بود 21:46.011 --> 21:47.847 ‫اونا همین‌جا بیرونن 21:47.930 --> 21:49.056 ‫بیاید بگیریمشون 21:49.140 --> 21:51.016 ‫قربان، ما اینجا پناهگاه عالی داریم 21:51.100 --> 21:52.435 ‫ستوان، نیروها‌تو مستقر کن 21:55.646 --> 21:58.107 ‫منظورم اینه که اون یه یهودی شهری بود، 21:58.190 --> 22:00.317 ‫مثل یه مرد مسن‌تر تو جنوب عمیق، 22:00.443 --> 22:02.987 ‫که داشت یه گروه هجده‌ساله رو آموزش می‌داد، و... 22:03.362 --> 22:04.947 ‫می‌دونید، اون موقع‌ها 22:05.364 --> 22:07.366 ‫یهودی‌ستیزی خیلی زیاد بود 22:07.491 --> 22:08.617 ‫اون می‌دونست که 22:08.701 --> 22:10.995 ‫گاهی اوقات اونا رو به‌شدت تنبیه می‌کرد 22:12.830 --> 22:14.623 ‫خسته به نظر می‌رسی 22:14.707 --> 22:16.375 ‫یه آمبولانس پایین تپه منتظرته 22:16.500 --> 22:18.002 ‫همه‌چیز همین الان می‌تونه تموم بشه 22:18.127 --> 22:19.962 ‫دیگه هیچ دردی نیست، 22:20.045 --> 22:21.547 ‫دیگه کوراهی‌ای نیست، 22:21.630 --> 22:23.215 ‫دیگه سروان سوبلی نیست 22:23.299 --> 22:25.009 ‫اون آدم احمقی بود 22:25.718 --> 22:27.011 ‫ستوان سوبل متنفر نیست 22:29.346 --> 22:30.514 ‫ستوان سوبل از کسی متنفر نیست 22:30.598 --> 22:32.183 ‫گروهان ایزی، سرباز رندلمن 22:34.059 --> 22:35.186 ‫اون فقط از شما متنفره 22:36.520 --> 22:37.521 ‫متشکرم، قربان 22:37.605 --> 22:39.273 ‫پیام اون به ما اینه 22:39.356 --> 22:40.733 ‫که شما آدما رو 22:41.525 --> 22:42.526 ‫با ترس رهبری می‌کنید 22:44.278 --> 22:46.739 ‫شما آدما رو با نظم و انضباط سخت‌گیرانه رهبری می‌کنید 22:48.449 --> 22:51.702 ‫من گفتم: «نه، شما با الگو بودن رهبری می‌کنید» 22:52.495 --> 22:54.997 ‫و ما دو تا فلسفه‌ی متفاوت داشتیم 22:55.164 --> 22:57.583 ‫من وظیفه‌مو همون‌طور که دستور داده شده بود انجام دادم، قربان 22:57.666 --> 22:58.667 ‫و من مخالفم 22:59.210 --> 23:00.294 ‫بنابراین، 23:00.377 --> 23:02.505 ‫گزینه‌های شما خیلی ساده‌ن، ستوان 23:03.088 --> 23:04.173 ‫چی تو وجود وینترز هست که 23:04.256 --> 23:05.466 ‫اون رو به همچین رهبر خوبی تبدیل می‌کنه؟ 23:07.676 --> 23:09.762 ‫خب، اون وظیفه‌شو 23:09.845 --> 23:12.640 ‫خیلی فراتر از امتیازاتش می‌بینه 23:14.099 --> 23:15.976 ‫و شما جونتون رو می‌دید تا 23:16.060 --> 23:18.938 ‫اون رو خوب جلوه بدید، به‌جای اینکه فقط 23:20.564 --> 23:22.983 ‫چیزی که بهتون گفته یا دستور داده شده رو انجام بدید 23:25.653 --> 23:26.862 ‫دیک وینترز یه 23:26.946 --> 23:28.113 ‫رهبر خیلی خوب، یه رهبر عالی بود 23:28.197 --> 23:30.032 ‫آدما به‌خاطر خودش، ازش پیروی می‌کردن 23:30.115 --> 23:31.533 ‫اما از سوبل، پیروی نمی‌کردن 23:31.617 --> 23:34.703 ‫گروهان ایزی، شما آزمون نهایی میدانی‌تون رو پشت سر گذاشتید 23:34.787 --> 23:38.499 ‫دوره‌ی آموزشی احتمالاً نقطه‌ی عطفی بود 23:38.582 --> 23:40.459 ‫چون گروهی از مردا بودن 23:40.542 --> 23:42.044 ‫که مأموریت رو به‌خوبی درک کردن 23:42.127 --> 23:43.545 ‫و با درک مأموریت، 23:44.213 --> 23:46.173 ‫اون به یه برادری تبدیل شد 23:46.257 --> 23:47.967 ‫از راهِ چشماتون، از راهِ کاراتون، 23:48.050 --> 23:49.301 ‫از راهِ حرکاتتون، از راهِ 23:49.385 --> 23:51.220 ‫طرزِ کار با سلاح‌ها، از راهِ پوشیدنِ 23:51.303 --> 23:52.471 ‫یونیفرم، همه‌چیز 23:52.554 --> 23:53.973 ‫حقیقت همون‌جاست 23:54.056 --> 23:55.224 ‫بذارین بدرخشه، پسرا 23:55.808 --> 23:58.811 ‫دنیا رو به گروهان ایزی 23:58.894 --> 24:00.354 ‫مفتخر کنین 24:00.479 --> 24:04.358 ‫و دنیا از نیاکان ما تجلیل می‌کنه 24:04.900 --> 24:05.901 ‫بیایین گند نزنیم 24:06.735 --> 24:08.320 ‫بله قربان 24:08.404 --> 24:10.823 ‫برای یه مشت بازیگر، بد نبود 24:11.490 --> 24:12.491 ‫ساعتِ شروعِ عملیات 24:12.574 --> 24:13.575 ‫روزِ دی 24:14.243 --> 24:15.953 ‫ما کاملاً آماده بودیم 24:17.663 --> 24:19.164 ‫مردا 24:20.040 --> 24:21.750 ‫آموزش‌دیده و آب‌دیده بودن، 24:23.794 --> 24:25.462 ‫از نظر جسمی و روحی، 24:26.380 --> 24:27.965 ‫و آماده‌ی پریدن بودن 24:30.968 --> 24:33.303 ‫اعتمادبه‌نفس به موفقیتِ 24:33.387 --> 24:34.680 ‫هر کاری که می‌خواین انجام بدین بستگی داره 24:35.514 --> 24:37.182 ‫شجاعت 24:37.266 --> 24:40.769 ‫همون چیزیه که بهتون انگیزه می‌ده 24:40.853 --> 24:42.730 ‫تا کارایی که لازمه رو به سرانجام برسونین 24:43.480 --> 24:44.648 ‫من همیشه گفتم که شجاعت 24:44.732 --> 24:46.984 ‫به معنیِ نبودِ ترس نیست 24:47.067 --> 24:48.777 ‫شجاعت یعنی پیش رفتن و انجام دادنِ 24:48.861 --> 24:51.447 ‫کاری که باید بشه، حتی اگه بترسین 24:54.783 --> 24:57.995 ‫روزِ دی یه اتفاق نبود که همین‌طوری نتیجه بده، 24:58.078 --> 25:00.330 ‫بلکه براش تدارک دیده شده بود 25:00.414 --> 25:02.708 ‫ما اون موقع نمی‌دونستیم داریم چیکار می‌کنیم 25:04.168 --> 25:05.377 ‫بعداً فهمیدیم 25:11.592 --> 25:12.885 ‫وقتی به جایی می‌رسی که 25:12.968 --> 25:14.136 ‫دمِ در وایسادی، 25:14.219 --> 25:15.471 ‫از خودت می‌پرسی: 25:15.554 --> 25:17.389 ‫«من اینجا چیکار می‌کنم؟» 25:17.848 --> 25:19.975 ‫فقط یه کار می‌مونه که انجام بدی، اونم پریدنه 25:25.773 --> 25:28.609 ‫روالِ کار این بود که خلبان یه چراغِ قرمز 25:28.692 --> 25:30.152 ‫کنارِ در روشن می‌کرد 25:30.235 --> 25:31.820 ‫و این قرار بود نشونه‌ی این باشه که 25:31.904 --> 25:33.071 ‫نمی‌دونم 25:33.155 --> 25:35.449 ‫پنج دقیقه یا سه دقیقه وقت داری 25:35.532 --> 25:36.992 ‫وقتی چراغ قرمز روشن می‌شد، باید 25:37.075 --> 25:38.827 ‫بلند می‌شدی و چترت رو وصل می‌کردی 25:40.370 --> 25:41.705 ‫وصل کن! 25:41.789 --> 25:43.832 ‫بیرونِ در رو نگاه می‌کردم 25:43.916 --> 25:45.167 ‫و می‌تونستم آتشِ ضدهوایی، 25:45.250 --> 25:46.293 ‫گلوله‌های رسام و 25:46.376 --> 25:48.086 ‫چیزایی که تو هوا به سمتِ بالا می‌اومد رو ببینم 25:50.005 --> 25:52.299 ‫و بعد بهم گفت: «چراغ قرمز» 25:52.382 --> 25:54.676 ‫خب، تا وقتی که مجبور شدم 25:54.760 --> 25:56.303 ‫اون روند فکری رو طی کنم، 25:56.386 --> 25:58.263 ‫اون گفت: «چراغ سبز» 25:58.347 --> 26:00.307 ‫و من هنوز اونجا روی عرشه 26:00.933 --> 26:02.226 ‫هواپیما نشسته بودم 26:02.309 --> 26:03.685 ‫و همه بچه‌ها نشسته بودن 26:03.769 --> 26:05.938 ‫و واسه همین گفتم: «خدای من، بزن بریم» 26:09.066 --> 26:11.026 ‫ما یه جورایی موش آزمایشگاهی بودیم 26:11.109 --> 26:13.237 ‫همه می‌خواستن از هواپیماها بپرن بیرون 26:13.320 --> 26:14.696 ‫بزن بریم، بزن بریم، بزن بریم! 26:14.780 --> 26:16.073 ‫به نظرت اون چراغ سبز شده؟ 26:16.156 --> 26:17.783 ‫بزن بریم، بزن بریم، بزن بریم! 26:18.700 --> 26:20.285 ‫مهم نیست کجا هستی، بفرستشون بیرون 26:21.161 --> 26:22.246 ‫آتش ضدهوایی وحشتناک بود 26:23.038 --> 26:24.164 ‫و وضعیت هواپیما 26:24.248 --> 26:25.958 ‫واقعاً هولناک بود 26:26.083 --> 26:27.376 ‫مثل یه 26:27.501 --> 26:29.211 ‫جشن چهارم ژوئیه بود 26:29.294 --> 26:30.337 ‫که ده برابر شده باشه 26:34.841 --> 26:35.968 ‫من اولین نفری بودم که پریدم 26:36.969 --> 26:37.970 ‫بزن بریم! 26:43.308 --> 26:45.143 ‫و رندلمن آخرین نفری بود که پرید 26:47.062 --> 26:48.605 ‫قرار بود من همه رو هل بدم بیرون 26:49.815 --> 26:50.983 ‫مثل پریدن از یه ساختمون 26:51.108 --> 26:52.609 ‫دو طبقه بود 26:52.693 --> 26:53.777 ‫هیچ‌کس اونجایی که 26:53.860 --> 26:54.861 ‫باید فرود می‌اومد، فرود نیومد 26:56.488 --> 27:00.075 ‫من ده مایل از جایی که پریده بودیم دور بودم 27:04.329 --> 27:05.580 ‫ما فقط پخش و پلا شده بودیم 27:05.664 --> 27:07.791 ‫از این سر شبه‌جزیره تا اون سرش، 27:08.375 --> 27:09.376 ‫نیروها تا فاصله 27:09.501 --> 27:12.337 ‫۳۰ کیلومتریِ منطقه فرودشون رفته بودن 27:12.671 --> 27:13.922 ‫واسه همین اونا تنها بودن 27:14.172 --> 27:15.924 ‫ولی به هر طریقی اون افراد، 27:16.008 --> 27:17.509 ‫کسایی مثل 27:17.592 --> 27:18.844 ‫جو توی، 27:19.344 --> 27:20.595 ‫پاپای وین، 27:20.679 --> 27:21.930 ‫هدف رو پیدا کردن 27:22.014 --> 27:23.473 ‫و به‌موقع هم پیداش کردن 27:24.308 --> 27:25.934 ‫همه ما گم شده بودیم، 27:26.018 --> 27:27.936 ‫ولی به هدف رسیدیم 27:28.020 --> 27:29.646 ‫و هدف رو گرفتیم 27:33.942 --> 27:36.820 ‫خب، صبح روز بعد که هوا روشن شد، 27:36.903 --> 27:39.364 ‫من تو این گروه بودم، داشتیم تو این جاده پیش می‌رفتیم، 27:39.489 --> 27:41.199 ‫که به وینترز برخوردم 27:42.242 --> 27:43.243 ‫چه خبر شده؟ 27:43.327 --> 27:44.703 ‫چرا معطل کردید؟ مطمئن نیستم 27:46.330 --> 27:48.623 ‫شرط می‌بندم به اون موضوع مربوط می‌شه 27:48.707 --> 27:49.750 ‫وینترز بهم گفت، گفت 27:49.833 --> 27:51.293 ‫که چند نفر اونجا هستن، 27:51.376 --> 27:52.377 ‫چند تا آلمانی اونجان 27:54.296 --> 27:56.256 ‫و دارن با توپخونه شلیک می‌کنن 27:56.339 --> 27:57.674 ‫گفت: 27:57.758 --> 27:58.759 ‫«ما می‌خوایم بفهمیم 27:58.842 --> 27:59.926 ‫اونجا چه خبره 28:00.010 --> 28:01.595 ‫و ببینیم چه کاری از دستمون برمیاد» 28:01.678 --> 28:03.680 ‫چند تا توپ هشتاد و هشت آلمانی جلوترن، 28:03.764 --> 28:05.307 ‫جلوتر و سمت راست، حدوداً چی بگم؟ 28:05.390 --> 28:06.767 ‫۳۰۰ یارد؟ 28:06.850 --> 28:08.143 ‫از میون اون باغ‌ها 28:08.226 --> 28:09.227 ‫حالا اونا دقیقاً بین ما 28:09.311 --> 28:10.479 ‫و گذرگاه شماره دو هستن 28:10.562 --> 28:12.981 ‫و دارن به بچه‌هایی که دارن تو یوتا پیاده میشن، شلیک می‌کنن 28:13.065 --> 28:14.066 ‫فکر می‌کنی گروه ایزی از پسش برمیاد؟ 28:14.191 --> 28:15.525 ‫بله قربان 28:15.609 --> 28:17.569 ‫دو تا توپ می‌شناسیم که 28:17.652 --> 28:18.779 ‫دارن به ساحل یوتا شلیک می‌کنن 28:19.905 --> 28:21.656 ‫و قصد دارن سومی و چهارمی رو 28:22.491 --> 28:24.159 ‫اینجا و اینجا مستقر کنن 28:24.242 --> 28:26.286 ‫آلمانی‌ها توی سنگرها هستن 28:26.369 --> 28:28.413 ‫و به کل آتشبار دسترسی دارن 28:28.497 --> 28:30.582 ‫فکر می‌کنی با چند نفر از نیروهای دشمن روبرو هستیم؟ 28:31.958 --> 28:32.959 ‫هیچ ایده‌ای ندارم 28:33.794 --> 28:35.212 ‫هیچ ایده‌ای ندارم 28:35.295 --> 28:37.881 ‫توی هیچ کتاب راهنمایی نیومده که چطور باید 28:37.964 --> 28:40.175 ‫واکنش نشون داد یا چطور به این توپ‌ها حمله کرد 28:40.258 --> 28:41.843 ‫اصلاً نمی‌دونی اونجا چه چیزی هست، 28:41.927 --> 28:43.553 ‫یا چند نفر اونجان 28:43.637 --> 28:45.764 ‫تنها چیزی که می‌دونی اینه که یه آتشبار توپ وجود داره 28:45.847 --> 28:47.307 ‫که داره به این سواحل شلیک می‌کنه 28:48.475 --> 28:49.643 ‫اگه اون موقع می‌دونستید، 28:49.726 --> 28:51.937 ‫کاری که کردید رو انجام نمی‌دادید 28:52.020 --> 28:53.438 ‫ممکن بود ۲۰۰ نفر اونجا باشن 28:53.522 --> 28:54.773 ‫ممکن بود ۱۰ نفر باشن 28:54.856 --> 28:55.857 ‫هیچ تصوری ندارید 28:56.733 --> 28:58.109 ‫سروان، جوخه دوم 28:58.235 --> 28:59.903 ‫بله قربان خیلی خب، دستور رو شنیدید 28:59.986 --> 29:01.321 ‫حرکت کنید، حرکت کنید 29:03.615 --> 29:06.117 ‫من گروه رو به دو واحد تقسیم کردم 29:06.243 --> 29:07.911 ‫ستوان کامپتون همراه من بود 29:08.703 --> 29:09.704 ‫نیمی از افراد رو بهش دادم 29:09.788 --> 29:11.081 ‫و نیمی دیگه رو خودم برداشتم 29:12.374 --> 29:13.625 ‫دستورات رو دادم و گفتم: 29:14.835 --> 29:17.838 ‫«کامپتون، سینه‌خیز از میون علف‌ها برو 29:18.213 --> 29:20.841 ‫و وقتی نارنجک‌هات رو پرتاب کردی، 29:21.716 --> 29:23.718 ‫من با بقیه بچه‌ها حمله می‌کنم» 29:24.218 --> 29:27.218 Z A R D F I L M تقدیم میکند 29:32.435 --> 29:34.354 ‫از این پرچین اومدم بیرون، 29:34.479 --> 29:36.439 ‫و یه نگاهی انداختم 29:36.523 --> 29:38.942 ‫سرم رو بالا آوردم و از میون بوته‌ها نگاه کردم 29:39.025 --> 29:41.069 ‫و چند تا آلمانی رو اونجا دیدم 29:41.152 --> 29:44.948 ‫حدود ۳۰، ۵۰ یارد اون‌طرف‌تر 29:45.031 --> 29:46.908 ‫و تقریباً همون موقع، 29:46.992 --> 29:48.994 ‫گارنیر دوان‌دوان اومد 29:49.077 --> 29:51.162 ‫و کنارم پرید 29:56.459 --> 29:57.460 ‫باک کامپتون، آره 29:58.169 --> 30:01.047 ‫اون و من داشتیم چند تا نارنجک پرتاب می‌کردیم، فقط حمله می‌کردیم 30:01.131 --> 30:03.383 ‫وقتی بهش فکر می‌کنی احمقانه‌ست، ولی ما خوش‌شانس بودیم 30:03.508 --> 30:04.759 ‫خیلی خوش‌شانس بودیم 30:04.843 --> 30:06.886 ‫فکر می‌کنم آلمانی‌ها خیلی خیلی غافلگیر شدن 30:06.970 --> 30:08.263 ‫که ما بهشون حمله کردیم 30:08.346 --> 30:11.099 ‫اونا فکر می‌کردن که مورد حمله یه نیروی بزرگ‌تر قرار گرفتن 30:11.182 --> 30:13.351 ‫بزنید بریم! بزنید بریم! 30:13.476 --> 30:14.853 ‫دنبالم بیاید! 30:21.484 --> 30:22.611 ‫کامپتون، آتش پوششی! 30:22.694 --> 30:25.071 ‫می‌دونید، وقتی پاپای تیر خورد 30:25.155 --> 30:27.324 ‫صبح روز «دی»، درست کنار من بود 30:29.075 --> 30:32.203 ‫واسه همین می‌تونم دست‌اول در موردش حرف بزنم 30:32.287 --> 30:33.747 ‫و وقتی اون تیر خورد و 30:33.830 --> 30:35.290 ‫زمین افتاد، ضربه بدی خورده بود 30:37.625 --> 30:39.002 ‫بعد از اینکه من تیر خوردم، 30:41.004 --> 30:42.213 ‫و من نمی‌خواستم ترکش کنم، 30:42.339 --> 30:43.465 ‫می‌دونی 30:43.548 --> 30:44.883 ‫متاسفم قربان! 30:44.966 --> 30:46.134 ‫گند زدم! 30:46.217 --> 30:48.053 ‫آدم نمی‌خواد تو موقعیت دیگه‌ای 30:48.136 --> 30:50.597 ‫با کسایی که نمی‌شناسه قرار بگیره 30:50.680 --> 30:53.141 ‫و من نزدیک سه سال بود که 30:53.224 --> 30:54.934 ‫با این آدما بودم 30:55.018 --> 30:56.728 ‫اون گفت: «متاسفم ستوان 30:56.811 --> 30:57.979 ‫اشتباه کردم 30:58.063 --> 30:59.314 ‫متاسفم» 30:59.397 --> 31:01.232 ‫به این دلیل ساده که موقع خزیدن توی اون 31:01.358 --> 31:03.485 ‫زمین چمن، 31:03.693 --> 31:05.653 ‫بدنش رو یکم بیش از حد بالا آورده بود 31:05.737 --> 31:07.739 ‫و تیر از هر دو طرف بدنش رد شده بود 31:08.448 --> 31:10.367 ‫و اون به‌شدت آسیب دیده بود 31:10.492 --> 31:13.078 ‫ولی گفت: «متاسفم، اشتباه کردم» 31:13.161 --> 31:14.162 ‫اون نگفت: «کمک» 31:15.121 --> 31:16.331 ‫این یعنی یه مرد 31:17.665 --> 31:18.666 ‫اوه لعنتی 31:18.750 --> 31:19.834 ‫هی پاپای، اوضاع چقدر وخیمه؟ 31:19.918 --> 31:21.836 ‫متأسفم قربان، منظورم این نبود که... 31:21.920 --> 31:23.004 ‫اون بقیه کارها رو انجام داد 31:23.088 --> 31:24.130 ‫اون آدم خوبیه 31:24.214 --> 31:26.091 ‫یک، دو، سه 31:27.258 --> 31:29.886 ‫بخوابید روی زمین 31:31.262 --> 31:32.597 ‫من باید 31:32.680 --> 31:34.557 ‫مسیر این آدم رو نشون می‌دادم، می‌دونید؟ 31:35.058 --> 31:37.143 ‫من باید داستان پاپای رو 31:37.227 --> 31:38.228 ‫واسه خونواده‌اش تعریف می‌کردم 31:39.979 --> 31:41.439 ‫و گند نمی‌زدم بهش 31:42.023 --> 31:43.358 ‫اون حس می‌کرد که مردم رو ناامید کرده 31:44.234 --> 31:46.194 ‫این فقط گواهی بر... 31:46.277 --> 31:47.278 ‫بر این آدما و 31:47.445 --> 31:48.446 ‫اون... 31:48.530 --> 31:49.948 ‫اون برادری‌ایه که داشتن، فکر کنم 31:51.116 --> 31:53.201 ‫قربان، یعنی شما فرمانده‌ی ما هستید؟ 31:54.619 --> 31:55.870 ‫آره، همین‌طوره 31:55.954 --> 31:57.789 ‫بزرگ‌ترین ترس شما این واقعیته که نمی‌خواید 31:57.872 --> 31:58.998 ‫نمی‌خواید رفیقتون رو ناامید کنید 31:59.374 --> 32:01.960 ‫نمی‌خواید کسی که کنارتون هست رو ناامید کنید 32:02.377 --> 32:03.753 ‫و اگه یه رهبر باشید، نمی‌خواید 32:03.837 --> 32:04.879 ‫افرادتون رو ناامید کنید 32:06.548 --> 32:08.466 ‫فکر می‌کنم ما یه تصمیمی گرفته بودیم 32:08.675 --> 32:10.176 ‫بیاید این آدم رو 32:10.468 --> 32:11.469 ‫سوپرمن نکنیم 32:11.594 --> 32:12.595 ‫از همون قسمت اول 32:12.679 --> 32:14.305 ‫بذارید ببینیم چطور سوپرمن می‌شه 32:14.597 --> 32:16.224 ‫بذارید ببینیم کارای باورنکردنی انجام می‌ده 32:16.432 --> 32:17.433 ‫ولی هنوز تردید وجود داره 32:17.517 --> 32:18.518 ‫اون یه مرد جوونه 32:18.601 --> 32:19.727 ‫اون تازه پریده تا 32:19.811 --> 32:20.854 ‫اروپا رو آزاد کنه 32:20.937 --> 32:22.063 ‫از داخل یه هواپیما 32:22.146 --> 32:23.314 ‫اون ۲۶ سالشه 32:23.481 --> 32:25.608 ‫اون فرماندهی ۵۰ نفر رو به عهده داره 32:25.775 --> 32:27.777 ‫و بیاید فقط رشد کردنش رو ببینیم 32:29.195 --> 32:30.864 ‫و فکر نمی‌کنم دیک از این موضوع خوشش اومده باشه 32:30.947 --> 32:33.074 ‫اون می‌خواست شخصیتش رو طوری نشون بده که فکر کنه، 32:33.408 --> 32:34.409 ‫رشد در نقش 32:34.492 --> 32:36.160 ‫اون گفت: «فقط می‌دونستم» 32:37.328 --> 32:38.746 ‫بعد از اینکه همه قسمت‌ها رو دید، 32:38.830 --> 32:40.790 ‫پیشش برگشتم گفتم: «حالا نظرت چیه؟» 32:40.874 --> 32:42.166 ‫اون دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و گفت: 32:42.250 --> 32:43.960 ‫«پسر، عالی از پسش براومدی» 32:47.630 --> 32:50.592 ‫اسم این عملیات «مارکت گاردن» هست 32:50.675 --> 32:52.260 ‫از نظر تعداد لشکرهای هوابرد درگیر، 32:52.343 --> 32:54.679 ‫این عملیات حتی از نرماندی هم بزرگ‌تره 32:54.762 --> 32:56.556 ‫ما تو عمق خاک هلندِ اشغال‌شده پیاده می‌شیم 32:58.474 --> 32:59.851 ‫وینترز زمانی که داشتیم قسمت چهارم رو فیلم‌برداری می‌کردیم اومد، 32:59.934 --> 33:02.353 ‫و ما غافلگیر شدیم 33:03.646 --> 33:05.189 ‫وقتی یکی دیگه از ستوان‌هامون تیر خورد، از تانک‌ها پریدیم پایین 33:05.273 --> 33:07.984 ‫دیک وینترز رفت 33:09.527 --> 33:10.528 ‫اون به خونه برگشت 33:12.155 --> 33:13.156 ‫گفت: «دیگه بسه» 33:13.740 --> 33:14.741 ‫اونا نمی‌تونستن تماشاش کنن 33:15.450 --> 33:16.451 ‫براشون بیش از حد واقعی بود 33:16.868 --> 33:18.286 ‫که کارایی که ما انجام می‌دادیم رو ببینن 33:18.369 --> 33:19.829 ‫که تماشاگر کارایی که انجام می‌دادیم باشن 33:21.205 --> 33:22.332 ‫اون بزرگ‌ترین تعریفی بود که می‌تونستن 33:22.457 --> 33:23.499 ‫از ما بکنن 33:26.794 --> 33:28.129 ‫آیا وقتی شما... به سمتتون شلیک می‌کردن؟ 33:28.212 --> 33:30.214 ‫اوه، آره، اون موقع بود که فهمیدم 33:30.298 --> 33:32.842 ‫وقتی صدای سوت گلوله‌ها رو می‌شنوی، 33:33.926 --> 33:35.094 ‫قرار نیست بهت بخورن 33:35.178 --> 33:36.596 ‫اما وقتی صدای ترق‌وتروقشون رو کنار گوشت می‌شنوی، 33:36.679 --> 33:37.680 ‫یعنی دارن نزدیک می‌شن 33:39.390 --> 33:40.892 ‫و آیا صدای سوت می‌دادن یا ترق‌وتروق؟ 33:40.975 --> 33:42.143 ‫ترق‌وتروق 33:45.396 --> 33:48.691 ‫عقب‌نشینی کنید! 33:50.318 --> 33:51.903 ‫بجنبید، بجنبید، بجنبید! 33:51.986 --> 33:53.321 ‫به حرکت ادامه بدید، ادامه بدید! 33:54.155 --> 33:55.406 ‫تو هلند... 33:55.531 --> 33:56.532 ‫بجنبید! 33:56.616 --> 33:58.618 ‫و ما یه نبرد خیلی 33:59.577 --> 34:00.661 ‫خیلی سخت اونجا داشتیم 34:00.745 --> 34:01.746 ‫که باعث شد 34:01.829 --> 34:03.873 ‫تا جایی که به هنگ مربوط می‌شه، 34:03.956 --> 34:04.957 ‫آره، 34:05.416 --> 34:07.502 ‫ما از اون جون سالم به در بردیم و پیروز شدیم 34:09.587 --> 34:11.714 ‫اما تو خیلی از نبردها شکست خوردیم 34:15.301 --> 34:16.844 ‫زود باشید! 34:16.928 --> 34:18.304 ‫ساکت! 34:18.388 --> 34:21.224 ‫عناصری از لشکر یکم و ششم زرهی اس‌اس 34:21.307 --> 34:23.267 ‫تو جنگل‌های آردن پیشروی کردن 34:23.684 --> 34:24.852 ‫ما تو نرماندی بودیم 34:25.645 --> 34:26.771 ‫ما تو هلند بودیم 34:27.605 --> 34:29.190 ‫می‌دونستیم که ما یه 34:29.273 --> 34:31.067 ‫واحد رزمی کارآمد هستیم 34:32.819 --> 34:35.363 ‫وقتی برای باستونی حرکت کردیم، 34:36.280 --> 34:37.990 ‫کمبود تجهیزات داشتیم 34:38.658 --> 34:40.368 ‫مهمات کافی نداشتیم 34:40.576 --> 34:42.412 ‫لباس گرم کافی نداشتیم 34:43.037 --> 34:45.456 ‫اما اعتماد به نفس داشتیم 34:45.581 --> 34:46.582 ‫هی، رفیق 34:46.666 --> 34:47.834 ‫هی، رفیق هی، رفیق 34:47.917 --> 34:48.918 ‫چه اتفاقی افتاد؟ 34:49.001 --> 34:50.169 ‫کجا داری می‌ری؟ 34:50.253 --> 34:51.712 ‫اونا از ناکجا ظاهر شدن 34:51.796 --> 34:53.005 ‫ما رو قتل‌عام کردن 34:53.089 --> 34:54.090 ‫باید از اینجا بری 34:54.173 --> 34:56.134 ‫ما تازه رسیدیم مهماتت رو بردار 34:56.217 --> 34:58.136 ‫سربازایی که وقتی وارد شدیم دیدیم، 34:58.219 --> 35:00.012 ‫کاملاً روحیه‌شون رو باخته بودن 35:00.096 --> 35:02.140 ‫منظورم اینه که اونا فقط 35:03.224 --> 35:04.475 ‫سعی داشتن از اونجا فرار کنن 35:05.977 --> 35:07.270 ‫راه رو باز کنید! هی! 35:07.353 --> 35:08.354 ‫راه رو باز کنید! 35:08.437 --> 35:09.397 ‫من مهمات دارم! 35:09.480 --> 35:10.815 ‫هر چی می‌تونید بردارید! 35:11.357 --> 35:12.817 ‫ستوان، شما فرشته نجاتید 35:14.485 --> 35:16.654 ‫من نقش ستوان جورج سی رایس رو بازی کردم 35:17.572 --> 35:19.365 ‫اون نه بار رفت و برگشت کرد، 35:19.866 --> 35:21.951 ‫که باورنکردنیه 35:22.034 --> 35:23.870 ‫اگه بتونم سعی می‌کنم یک بار دیگه برای آوردن مهمات برم، 35:23.953 --> 35:25.288 ‫اما روی چیزی حساب نکنید 35:25.371 --> 35:26.372 ‫ممنونم، قربان 35:26.455 --> 35:27.456 ‫من این یکی رو برمی‌دارم 35:29.333 --> 35:31.836 ‫لشکر زرهی داره جاده رو به سمت جنوب می‌بنده 35:33.838 --> 35:35.506 ‫به نظر می‌رسه که شماها تو محاصره می‌افتید 35:35.882 --> 35:37.508 ‫ما چتربازیم، ستوان 35:37.758 --> 35:39.302 ‫ما باید تو محاصره باشیم 35:39.385 --> 35:40.887 ‫یادم میاد پدربزرگم واقعاً درباره جنگ 35:40.970 --> 35:43.681 ‫و چیزهایی که از سر گذرونده بود، حرف نمی‌زد 35:43.764 --> 35:46.434 ‫حتی پدر خودم هم زیاد صحبت نمی‌کرد 35:46.517 --> 35:47.852 ‫فقط اون نسل، 35:48.686 --> 35:50.438 ‫اونا خیلی متواضع و ساکت بودن 35:50.521 --> 35:52.732 ‫واسه همین شنیدن این داستان‌ها نادره 35:52.815 --> 35:55.526 ‫این یه گنجه و واقعاً اتفاق افتاده 35:55.860 --> 35:57.528 ‫و فکر می‌کنم، می‌دونید، 35:57.653 --> 35:59.196 ‫وقتی به این نگاه می‌کنید، انگار 35:59.488 --> 36:01.532 ‫این یه درس تاریخه و می‌گید: «اوه! 36:01.866 --> 36:02.867 ‫می‌تونید تصورش کنید؟» 36:03.534 --> 36:04.619 ‫موفق باشید 36:04.869 --> 36:05.953 ‫ممنون 36:08.372 --> 36:09.624 ‫واقعاً، وقتی درگیرش می‌شید، 36:09.957 --> 36:11.667 ‫کم‌کم شروع به حس کردن می‌کنید 36:12.084 --> 36:13.544 ‫که چقدر همه جوون بودن 36:13.920 --> 36:17.131 ‫تو جنگ جهانی دوم و آدم با خودش می‌گه: «صبر کن، اینا بچه بودن» 36:21.844 --> 36:23.220 ‫یادم نیست که این 36:23.304 --> 36:25.556 ‫سردترین زمستون ثبت‌شده بود، سردترین تو 36:25.640 --> 36:27.224 ‫۳۰ سال یا ۵۰ سال اخیر 36:27.308 --> 36:29.477 ‫ولی زمستون به‌شدت سردی بود 36:31.687 --> 36:33.773 ‫یعنی، نمی‌تونم تصور کنم که این بچه‌ها چی کشیدن 36:35.441 --> 36:36.859 ‫حدس می‌زنم که 36:36.942 --> 36:39.779 ‫بخش آشکار نبرد باستون 36:40.237 --> 36:42.323 ‫این باشه که چقدر آسیب‌پذیرید 36:45.326 --> 36:47.578 ‫وقتی شروع به محاصره ما کردن، 36:48.120 --> 36:51.165 ‫و دفاع همچنان تقویت می‌شد، 36:51.999 --> 36:54.794 ‫تا اینکه ما این محیط ۱۶ مایلی رو 36:55.378 --> 36:56.587 ‫دور تا دور باستون داشتیم، 36:57.797 --> 37:00.007 ‫که در نهایت موفق به حفظش شدیم 37:00.091 --> 37:01.133 ‫یه نفر زخمی شد! 37:02.009 --> 37:03.302 ‫ما بعداً به این وضعیت 37:04.387 --> 37:06.597 ‫«سوراخ دونات» می‌گفتیم 37:09.350 --> 37:11.102 ‫اونا دونات دارن اونا یه سوراخ وسطش دارن 37:12.228 --> 37:13.896 ‫هیچ راهی نیست که بتونید اون سوراخ رو نبینید 37:14.105 --> 37:15.314 ‫شما محاصره شدین 37:15.731 --> 37:17.316 ‫تنها کاری که می‌کنن اینه که مدام بهتون شلیک کنن 37:17.441 --> 37:18.859 ‫هیچ راهی نیست که بتونین از گلوله‌بارون در امان بمونین 37:21.946 --> 37:24.031 ‫نیروهای خودت رو از اینجا ببر بیرون! عقب‌نشینی‌شون بده! 37:24.115 --> 37:25.241 ‫بزنید بریم! 37:25.324 --> 37:26.909 ‫یادم میاد توی باستونی، 37:27.201 --> 37:28.869 ‫با خودم فکر می‌کردم: «گوارنری و من قراره 37:28.953 --> 37:30.246 ‫این گودال رو با هم شریک بشیم» 37:32.164 --> 37:33.916 ‫و ما خیلی به هم نزدیک شدیم 37:35.251 --> 37:37.586 ‫و تو، بیلِ سرکش 37:38.796 --> 37:40.381 ‫من وقت خیلی زیادی رو صرفِ 37:40.506 --> 37:43.300 ‫تبدیل کردن تو به یه آدم مفید کردم 37:43.384 --> 37:45.928 ‫گوارنری، بدون شک گوارنری، همون 37:46.011 --> 37:47.972 ‫آدم سرسخت و جدی... 37:50.558 --> 37:52.143 ‫هست 37:52.977 --> 37:54.770 ‫مطمئنم افراد دیگه‌ای هم بودن 37:54.854 --> 37:56.272 ‫خب، یه نفر به اسم 37:56.355 --> 37:58.357 ‫جو تویی رو یادمه 37:59.608 --> 38:01.986 ‫اون آدم سرسختی بود، می‌دونید 38:02.653 --> 38:04.363 ‫و منظورم از این حرف در 38:04.738 --> 38:06.949 ‫منظورم اینه که سرسخت... 38:08.117 --> 38:09.535 ‫از نظر روحیه‌ بود 38:11.162 --> 38:12.163 ‫حمله هوایی! 38:13.205 --> 38:14.206 ‫پناه بگیرید! 38:16.876 --> 38:18.210 ‫پناه بگیرید! 38:22.423 --> 38:23.424 ‫لعنتی! 38:23.507 --> 38:25.676 ‫می‌دونید، توی قسمت ۷، بیل 38:25.759 --> 38:27.094 ‫و جو تویی پاهای خودشون رو از دست می‌دن 38:29.305 --> 38:30.306 ‫لعنتی! 38:30.848 --> 38:31.849 ‫زود باش، جو 38:31.932 --> 38:33.601 ‫زود باش رفیق زود باش! 38:35.102 --> 38:36.645 ‫دوام بیار! دارم میام! دارم میام! 38:39.231 --> 38:40.274 ‫نه! 38:43.027 --> 38:45.905 ‫می‌خواستم بدونم که بیل 38:46.697 --> 38:47.781 ‫چطور با اون قضیه کنار اومد 38:48.115 --> 38:49.992 ‫اون از این می‌گفت که باستونی چقدر وحشتناک بود 38:50.075 --> 38:51.285 ‫و اون بمباران مداوم 38:51.368 --> 38:52.578 ‫چقدر واقعاً هولناک بود 38:53.245 --> 38:54.246 ‫اما 38:54.496 --> 38:56.457 ‫اون گفت که نمی‌خواست 38:56.540 --> 38:58.250 ‫«آره، تیر خوردم و من، می‌دونی...» 38:58.334 --> 39:00.711 ‫اون واقعاً موضوع رو کوچیک جلوه داد، واسه همین با کاروود تماس گرفتم 39:01.170 --> 39:03.547 ‫و با آقای لیپتون صحبت کردم و اون گفت: 39:04.006 --> 39:05.007 ‫گفتم: «وقتی اون تیر خورد...» 39:05.090 --> 39:06.967 ‫و اون خیلی ساکت شد 39:07.509 --> 39:09.094 ‫و متوجه شدم که ناراحت شده 39:09.553 --> 39:10.721 ‫و گفتم: «می‌دونید چیه، 39:10.846 --> 39:12.723 ‫آقای لیپتون، لازم نیست درباره‌ش صحبت کنیم 39:12.806 --> 39:15.517 ‫می‌دونم که خیلی دردناک بود» 39:17.436 --> 39:18.646 ‫رفتم پیش گوارنری 39:20.189 --> 39:22.149 ‫اون رو زمین نشسته بود 39:22.316 --> 39:25.110 ‫پاش به شدت آسیب دیده بود 39:25.527 --> 39:26.654 ‫پاشو گرفته بود و 39:26.737 --> 39:28.072 ‫اون‌جوری تکون می‌خورد 39:29.907 --> 39:30.908 ‫و... 39:34.536 --> 39:35.537 ‫اون گفت: «لیپ، 39:35.829 --> 39:38.499 ‫این دفعه دیگه کار گوارنری پیر تمومه» 39:40.167 --> 39:42.044 ‫اون قبلاً هم تیر خورده بود، اما 39:42.127 --> 39:43.170 ‫اونجا واقعاً دیگه کارش تموم بود 39:51.345 --> 39:53.055 ‫گرفتمت 39:53.138 --> 39:55.182 ‫من جان جو توی رو نجات ندادم 39:55.599 --> 39:57.184 ‫شاید هم نجات دادم نمی‌دونم 39:58.143 --> 39:59.978 ‫اما همون‌طور که گفتم، اون رفیق منه 40:00.354 --> 40:01.480 ‫من این کار رو برای هر کس دیگه‌ای هم می‌کردم 40:02.773 --> 40:05.150 ‫برای یه بازیگر خیلی کمک‌کننده بود 40:05.609 --> 40:07.945 ‫وقتی درخت‌های واقعی اطرافت منفجر می‌شدن 40:08.904 --> 40:10.197 ‫جلو پرده سبز نبود 40:10.280 --> 40:11.281 ‫واقعاً... 40:13.575 --> 40:14.785 ‫می‌دونید، من واقعاً حس می‌کردم که 40:15.786 --> 40:17.579 ‫باک اون لحظه کنارم بود 40:21.375 --> 40:22.960 ‫امدادگر! 40:25.546 --> 40:27.673 ‫و دیدن اینکه رفقام جلو چشمام مجروح می‌شدن، 40:29.007 --> 40:30.384 ‫باعث شد حس باک رو داشته باشم 40:30.509 --> 40:33.011 ‫و فکر می‌کنم به همین دلیل اون لحظه تا این حد واقعی بود، چون 40:33.887 --> 40:35.264 ‫ما یه گروه برادر بودیم 40:37.349 --> 40:38.475 ‫تقدیر ما زنده موندن بود 40:38.559 --> 40:39.560 ‫بسیار خب 40:39.643 --> 40:42.813 ‫و ما به شیوه‌های مختلفی سوگواری و ابراز غم می‌کنیم، و 40:42.896 --> 40:44.565 ‫سنگینیِ یه موقعیت رو با خودمون حمل می‌کنیم 40:44.648 --> 40:45.941 ‫موقعیتی که ما داشتیم 40:46.024 --> 40:48.193 ‫و این مردا سنگینیِ شرایط رو تا 40:48.277 --> 40:49.820 ‫پایان عمرشون با خودشون داشتن و تنها خودشون از 40:49.945 --> 40:50.946 ‫افکاری که تو سر داشتن آگاه بودن 40:51.029 --> 40:52.656 ‫و تنها خودشون می‌دونستن که چه اندازه دشوار بود 40:52.739 --> 40:53.740 ‫که بخوابن یا نخوابن 40:54.366 --> 40:56.076 ‫براشون 40:56.160 --> 40:58.036 ‫این موضوع براشون کاملاً شخصی بود 41:01.206 --> 41:03.250 ‫از دست دادن اون دو مرد، این... 41:04.209 --> 41:05.210 ‫اون رو خیلی متأثر کرد 41:05.377 --> 41:07.212 ‫وینترز تصمیم گرفت که اون بیش از حد... 41:07.629 --> 41:10.215 ‫تحت تأثیر قرار گرفته که تو گروهان بمونه، 41:10.299 --> 41:11.633 ‫واسه همین منتقلش کردیم 41:11.717 --> 41:13.510 ‫کامپتون افسر خوبی بود 41:14.303 --> 41:15.304 ‫سربازی لایق 41:15.971 --> 41:18.307 ‫فقط اتفاقی بود که تو بدترین زمان ممکن براش رخ داد 41:18.807 --> 41:19.850 ‫می‌دونید، اون هرگز نمی‌گفت: 41:19.933 --> 41:21.268 ‫«وقتی این اتفاق افتاد، چه حسی داشتم» 41:22.019 --> 41:23.479 ‫فقط اون 41:23.687 --> 41:24.938 ‫نگاهِ خیره به دوردست 41:25.022 --> 41:26.482 ‫رو داشت وقتی ازش می‌پرسیدم 41:26.565 --> 41:28.066 ‫که اون روز چی گذشت 41:28.317 --> 41:29.359 ‫کسایی مثل اون 41:29.485 --> 41:31.737 ‫با حرفای کم، دنیایی از معنی رو می‌رسونن 41:38.952 --> 41:41.246 ‫اون افرادش رو خیلی خوب می‌شناخت و بهشون اهمیت می‌داد، 41:41.330 --> 41:42.414 ‫که البته دیک وینترز هم این‌طوری بود که می‌گفت: 41:42.498 --> 41:43.790 ‫«نمی‌تونی خیلی به افرادت نزدیک بشی» 41:43.874 --> 41:45.375 ‫اما این اصلاً 41:45.500 --> 41:46.793 ‫اون کسی نبود که باک کامپتن بود 41:47.461 --> 41:49.046 ‫اگه چیزی رو دوست داشت، با تموم وجود دوستش داشت 41:49.504 --> 41:52.716 ‫و من این ویژگی باک رو خیلی تحسین می‌کنم 41:53.508 --> 41:55.677 ‫و به همین دلیل بود که در آخر، براش خیلی سخت بود 41:55.761 --> 41:57.679 ‫اون زمان چیزی به اسم اختلال استرس پس از سانحه وجود نداشت 41:59.765 --> 42:01.266 ‫لشکر ۱۰۱ هوابرد 42:01.350 --> 42:03.644 ‫به‌خاطر کاراش تو نبرد «بالج» به شهرت رسیده بود 42:04.353 --> 42:05.395 ‫روزنامه‌ها اونا رو 42:05.479 --> 42:07.272 ‫«زخم‌خورده‌های باستون» صدا می‌کردن 42:07.648 --> 42:08.732 ‫اینا برای این مردا، حکم ارواح رو داشتن 42:08.815 --> 42:10.317 ‫وقتی خودتون رو پنکالا 42:10.400 --> 42:12.194 ‫یا ماک یا لوز صدا می‌زدین، 42:12.653 --> 42:14.029 ‫اینا اسم شخصیتای داستانی نبودن 42:14.238 --> 42:15.614 ‫اونا روابط عمیق و 42:15.697 --> 42:16.740 ‫صمیمی‌ای با این افراد داشتن 42:16.823 --> 42:17.908 ‫اونا این آدما رو دوست داشتن و 42:17.991 --> 42:19.201 ‫شما داشتید نماینده اونا بودید 42:23.205 --> 42:24.206 ‫ما تو مسیر 42:24.539 --> 42:26.458 ‫قدم‌های گروه «ایزی» سفر کردیم 42:26.541 --> 42:28.168 ‫من و فرانک با هم صمیمی شدیم 42:28.252 --> 42:30.003 ‫پس این تنها خونه اصلیه؟ 42:30.087 --> 42:31.296 ‫نه، اون طرف جاده 42:31.380 --> 42:33.257 ‫تو مقر آلمانی‌ها 42:33.340 --> 42:36.635 ‫یادم میاد لحظه‌ای که همه‌مون از اتوبوس تو باستون پیاده شدیم 42:36.718 --> 42:38.011 ‫همه شروع کردیم به راه رفتن به داخل 42:38.095 --> 42:39.680 ‫خیلی از این مردا هیچ‌وقت به اونجا برنگشته بودن، 42:39.763 --> 42:41.390 ‫بیشترشون هیچ‌وقت برنگشته بودن 42:42.516 --> 42:43.517 ‫و... 42:43.892 --> 42:46.353 ‫ما یکم عقب کشیدیم 42:47.020 --> 42:48.021 ‫خیلی خب 42:48.105 --> 42:49.481 ‫خونه شیرین خونه، بیل 42:49.940 --> 42:50.941 ‫آره، همین‌طوره 42:54.945 --> 42:55.946 ‫بله قربان 42:56.613 --> 42:58.532 ‫کی می‌دونه که امروز کی تو این گودال خوابیده بود؟ 43:00.659 --> 43:02.244 ‫واسه همین وقتی اونجا قدم می‌زدی، 43:02.327 --> 43:03.328 ‫فقط اونا رو می‌دیدی 43:05.163 --> 43:06.373 ‫«خب، من... 43:06.456 --> 43:08.834 ‫خب، اگه اون دقیقاً اینجا بود، خب... 43:09.960 --> 43:11.503 ‫خب، آره، احتمالاً منم دقیقاً اینجا بودم 43:11.920 --> 43:13.088 ‫من دقیقاً اینجا بودم» 43:13.171 --> 43:14.256 ‫و تو فقط می‌گفتی: «عجب» 43:14.339 --> 43:16.675 ‫ما سنگرامون رو درست همین‌جا داشتیم، 43:17.134 --> 43:19.469 ‫و اون منطقه، و اون یکی منطقه 43:19.553 --> 43:22.097 ‫هر جا که مجبور بودیم حرکت کنیم و دوباره سنگر بکنیم 43:23.432 --> 43:25.600 ‫چون آلمانی‌ها توپخونه‌شون خیلی زیاد بود 43:25.892 --> 43:26.893 ‫عمدی‌ترین 43:26.977 --> 43:27.978 ‫اون یکی درست از همین‌جا رد شد 43:28.061 --> 43:29.354 ‫گلوله‌بارون 43:29.479 --> 43:31.189 ‫عمدی‌ترین‌شون بود 43:31.440 --> 43:33.066 ‫باورت نمی‌شد باید اینجا می‌بودی 43:33.400 --> 43:34.776 ‫فقط خودت رو پرت می‌کردی تو گودال 43:34.860 --> 43:36.778 ‫و فقط دعا می‌کردی، همین 43:36.862 --> 43:38.989 ‫اگه گلوله بخوره، دیگه هیچی نمی‌فهمی 43:40.490 --> 43:41.491 ‫چند جفت دست 43:42.075 --> 43:43.118 ‫دور شونه‌های هم حلقه شده بود 43:43.744 --> 43:45.203 ‫گریه می‌کردن، بعضی‌هاشون گریه می‌کردن، 43:45.287 --> 43:46.288 ‫و بعضی‌ها شوخی می‌کردن، 43:46.371 --> 43:47.372 ‫و صدای خنده‌ای که با گریه قاطی بود شنیده می‌شد 43:47.831 --> 43:50.250 ‫اینجا جاییه که باور نمی‌کنید اون گلوله‌ها کجا می‌رن، قربان 43:50.333 --> 43:52.836 ‫بله گلوله‌بارون، من هیچ گلوله‌بارونی یادم نمیاد 43:54.129 --> 43:56.256 ‫گفتم، یا هیچ برفی 43:56.339 --> 43:58.300 ‫حرف‌های این مرد رو باور نمی‌کنید 44:04.806 --> 44:07.100 ‫این برای یه مرد جوون مثل من خیلی تأثیرگذار بود، 44:07.184 --> 44:08.769 ‫و می‌دونم که موضوع من نیستم، 44:09.144 --> 44:11.229 ‫که اونجا باشم و شاهدش باشم، چون آدم رو عوض می‌کنه 44:11.729 --> 44:14.729 زردفیلم را به خاطر بسپارید - ZardFilm.in 44:23.992 --> 44:25.327 ‫اون گفت: «با من بیایید، قربان» 44:25.785 --> 44:27.787 ‫چی، چی، چی، چی؟ 44:27.871 --> 44:29.164 ‫فرانک، فرانک، چی شده؟ 44:30.999 --> 44:32.042 ‫نمی‌دونم، قربان 44:33.543 --> 44:34.544 ‫نمی‌دونم 44:35.504 --> 44:37.672 ‫منو تا کنار این حصار برد، و 44:38.507 --> 44:42.010 ‫داشتم به تعدادی از قربانی‌ها نگاه می‌کردم 44:42.302 --> 44:44.387 ‫که توی یه اردوگاه کار اجباری بودن 44:45.764 --> 44:47.182 ‫و این همون چیزی بود که البته 44:47.265 --> 44:48.934 ‫هولوکاست نامیده شد 44:50.810 --> 44:52.437 ‫و اون‌ها رو کشته بودن، 44:52.521 --> 44:53.522 ‫از گرسنگی به کشتن داده بودن و 44:53.813 --> 44:56.024 ‫مثل زباله توی این کشور، دفنشون کرده بودن 44:58.235 --> 44:59.486 ‫گودال می‌کندن و همه رو هل می‌دادن توش، 44:59.569 --> 45:00.570 ‫همه رو اونجا روی هم می‌ریختن 45:00.654 --> 45:01.655 ‫و روشون رو می‌پوشوندن 45:03.615 --> 45:05.242 ‫پس شما دروازه‌ها رو باز کردید و وارد شدید؟ 45:09.246 --> 45:10.872 ‫هیچ کلمه‌ای برای توصیفش وجود نداره، 45:10.956 --> 45:12.999 ‫اما وقتی به چشماشون نگاه می‌کردی، 45:14.542 --> 45:15.794 ‫سرشون رو پایین می‌انداختن، 45:16.169 --> 45:17.504 ‫چشماشون رو می‌دزدیدن 45:19.005 --> 45:21.007 ‫و این تو رو یادِ، 45:22.300 --> 45:23.843 ‫سگی می‌انداخت که 45:24.010 --> 45:26.263 ‫باهاش بدرفتاری شده و کتک خورده 45:28.807 --> 45:30.183 ‫و صادقانه به خودم 45:30.267 --> 45:32.811 ‫گفتم: «حالا می‌فهمم چرا اینجام» 45:37.440 --> 45:38.984 ‫شما از گرسنگی داشتید می‌مردید، 45:39.067 --> 45:40.485 ‫شما از سرما داشتید می‌مردید، 45:40.944 --> 45:42.404 ‫آدما به سمتتون شلیک می‌کردن 45:42.612 --> 45:43.989 ‫چرا من اینجام؟ 45:46.199 --> 45:47.534 ‫و بعد از اینکه بهش نگاه کردین، 45:47.617 --> 45:48.660 ‫می‌گفتین: «می‌دونم» 45:53.039 --> 45:56.376 ‫هیچ‌کس تصور یا ایده‌ای نداشت 45:57.711 --> 46:00.338 ‫که قراره همچین چیزی ببینیم 46:00.463 --> 46:02.382 ‫ازشون بپرسید چه نوع اردوگاه‌هایی، 46:04.134 --> 46:05.510 ‫چی، اوه... 46:05.593 --> 46:06.594 ‫واسه همین وقتی ما... 46:07.137 --> 46:08.763 ‫برای اولین بار دیدیمش، 46:08.847 --> 46:09.931 ‫شوکه شدیم 46:10.557 --> 46:11.558 ‫اما اوه... 46:12.017 --> 46:13.560 ‫هیچ ایده‌ای نداشتم باید چیکار کنم 46:14.561 --> 46:17.063 ‫و... 46:17.147 --> 46:18.648 ‫مأموریت ما 46:18.732 --> 46:21.401 ‫این بود که برای تموم کردن این جنگ پیشروی کنیم 46:24.070 --> 46:25.155 ‫طبق نقشه، 46:25.238 --> 46:27.115 ‫تیم تولید اون صحنه رو از ما قایم کرد 46:27.323 --> 46:28.450 ‫نذاشتن ببینیمش 46:28.533 --> 46:29.617 ‫ما حتی نمی‌دونستیم داره ساخته می‌شه 46:29.701 --> 46:30.827 ‫اون طرف ساخته شده بود 46:31.578 --> 46:34.414 ‫واسه همین وقتی به اون قسمت رسیدیم، 46:34.497 --> 46:35.498 ‫دیوید فرانکل، 46:35.790 --> 46:36.958 ‫که کارگردانی اون قسمت رو به عهده داشت، 46:37.042 --> 46:38.918 ‫خانواده‌ش تو هر دو طرف 46:39.002 --> 46:40.045 ‫توی اردوگاه‌ها بودن 46:40.879 --> 46:42.505 ‫واسه همین این موضوع براش واقعاً شخصی بود 46:44.174 --> 46:45.884 ‫می‌دونید، اون قسمت به‌خصوص برای 46:45.967 --> 46:48.303 ‫همه، قسمت خیلی خیلی سختی بود 46:48.720 --> 46:50.930 ‫و فکر می‌کنم به این دلیله که این همون قسمتیه که 46:51.014 --> 46:52.599 ‫واقعاً تأثیرگذاره، و بازم می‌گم، 46:52.807 --> 46:54.142 ‫سرنخ تو عنوانشه، «چرا می‌جنگیم» 46:54.893 --> 46:56.144 ‫اونا یهودی‌ان 46:56.311 --> 46:57.562 ‫شما واقعاً متوجه 46:57.645 --> 46:58.897 ‫سنگینی این مجموعه می‌شید، 46:58.980 --> 47:00.815 ‫و اینکه چه معنایی 47:01.691 --> 47:02.776 ‫برای مخاطب خواهد داشت 47:11.951 --> 47:13.536 ‫پیدا کردن جنگی که توش 47:14.454 --> 47:16.206 ‫حق و باطل کاملاً مشخص باشه، 47:16.331 --> 47:17.832 ‫خیلی سخته 47:17.916 --> 47:18.917 ‫و... 47:19.292 --> 47:20.668 ‫جنگ جهانی دوم 47:22.003 --> 47:23.004 ‫همینه 47:23.379 --> 47:26.674 ‫فکر می‌کنم این حس واقعی وجود داره 47:27.592 --> 47:29.302 ‫که اگه ما پیروز نشده بودیم، 47:30.929 --> 47:33.681 ‫تو یه دنیای دیگه‌ای زندگی می‌کردیم 47:42.232 --> 47:44.192 ‫ما برشتس‌گادن رو پنجم مِی گرفتیم 47:44.609 --> 47:47.320 ‫هیچ جنگ و تیراندازی‌ای نبود 47:48.655 --> 47:50.490 ‫جنگ هشتم مِی تموم شد 47:52.158 --> 47:53.993 ‫تو سراسر جهان، انبوه مردم 47:54.077 --> 47:55.703 ‫پایان جنگ تو اروپا رو گرامی داشتن 47:55.787 --> 47:57.372 ‫تنها چیزی که برامون اهمیت داشت، 47:58.665 --> 48:00.166 ‫این بود که گروه ایزی اون رو ببینه 48:01.000 --> 48:03.336 ‫اگه این اثر همه جایزه‌ها رو می‌برد و اونا می‌گفتن: 48:03.962 --> 48:05.004 ‫«نمی‌دونم 48:05.255 --> 48:06.256 ‫نمی‌دونم» 48:07.006 --> 48:08.049 ‫«خیلی هالیوودیه» 48:08.132 --> 48:09.175 ‫اون‌وقت هیچ ارزشی نداشت 48:10.802 --> 48:12.470 ‫فکر نمی‌کنم بتونید 48:13.680 --> 48:15.682 ‫تو زندگی چیزی بزرگ‌تر از این داشته باشید 48:15.765 --> 48:17.267 ‫از حضور تو ساحل نرماندی 48:17.559 --> 48:19.269 ‫برای مراسم افتتاحیه «جوخه برادران» 48:19.435 --> 48:21.104 ‫کنار مردای واقعی گروهان ایزی 48:22.564 --> 48:24.816 ‫حتی مهم‌تر از چیزی که 48:24.899 --> 48:26.734 ‫ما بهش فکر می‌کردیم، 48:26.818 --> 48:28.278 ‫نظر این افراد بود 48:28.611 --> 48:30.822 ‫و یادم میاد که فقط با خودم می‌گفتم: 48:31.155 --> 48:33.074 ‫«امیدوارم باعث افتخارشون شده باشیم» 48:33.157 --> 48:35.368 ‫فکر می‌کنم همه بازیگرا یه کم مضطرب بودن 48:35.451 --> 48:36.661 ‫که ببینن 48:37.495 --> 48:39.372 ‫کهنه‌سربازا چه واکنشی 48:39.497 --> 48:41.582 ‫به تصویر اون مرد نشون میدن 48:41.666 --> 48:44.460 ‫بلافاصله بعد از نمایش فیلم و دیدنش، 48:45.253 --> 48:48.756 ‫نصفشون بی‌درنگ گفتن: «عجب آدم سرسختی هستی» 48:48.840 --> 48:49.841 ‫می‌دونید؟ 48:49.924 --> 48:52.218 ‫براشون خیلی تأثیرگذار بود 48:53.052 --> 48:54.387 ‫من هیچ‌وقت ندیده بودم «باک» 48:55.513 --> 48:56.514 ‫احساساتی بشه 48:57.849 --> 48:59.726 ‫و یه بغل گرم 48:59.809 --> 49:02.312 ‫از «باک کامپتون» برام... 49:09.694 --> 49:11.279 ‫جایزه‌های اسکار مال خودتون 49:13.406 --> 49:15.325 ‫جایزه‌های امی و همه این چیزا مال خودتون، اما... 49:16.659 --> 49:17.827 ‫اون بزرگ‌ترین جایزه من بود 49:24.334 --> 49:25.835 ‫آدم هیچ‌وقت نمی‌دونه 49:26.794 --> 49:27.879 ‫می‌تونید یه نگاهی به دور و بر اتاق بندازید 49:27.962 --> 49:29.255 ‫تو اکران خصوصی برای عوامل و بازیگرا 49:29.339 --> 49:30.673 ‫می‌تونید برید و بزنید پشتِ 49:30.757 --> 49:32.050 ‫تهیه‌کننده‌های اجرایی 49:32.133 --> 49:34.343 ‫و اونا می‌گفتن: «این کار خیلی خوبه» 49:34.635 --> 49:37.638 ‫اما آدم هیچ‌وقت نمی‌دونه بازار چه واکنشی نشون میده 49:38.347 --> 49:40.224 ‫خب، دیوانه‌کننده بود 49:40.308 --> 49:41.934 ‫ما نهم سپتامبر 49:42.018 --> 49:43.102 ‫اکران داشتیم، 49:43.186 --> 49:44.854 ‫و دو روز بعد برج‌ها فرو ریختن 49:44.937 --> 49:46.564 ‫لحظاتی پیش، چیزی که 49:46.939 --> 49:49.817 ‫تصور میشه یه هواپیما باشه، به برج جنوبی مرکز تجارت جهانی برخورد کرد 49:49.901 --> 49:51.319 ‫مرکز تجارت جهانی 49:51.444 --> 49:53.362 ‫و مستقیماً 49:53.488 --> 49:56.532 ‫شاید هم به‌عمد، به... 49:56.616 --> 49:57.950 ‫خدای من خدای من 49:58.034 --> 49:59.035 ‫یکی دیگه‌ام هست 49:59.118 --> 50:00.703 ‫واسه همین ما فقط یه قسمت رو پخش کرده بودیم 50:00.912 --> 50:02.997 ‫اچ‌بی‌او یه نفس عمیق کشید و گفت: 50:03.081 --> 50:04.957 ‫«خب، می‌ذاریم پخش شه و 50:05.041 --> 50:07.043 ‫بعد مسائل مهم‌تری داریم که روش تمرکز کنیم» 50:08.377 --> 50:09.378 ‫تیپر! 50:10.088 --> 50:11.172 ‫جوابم رو بده! تیپ! 50:11.255 --> 50:12.924 ‫تحمل کن، رفیق 50:13.007 --> 50:15.468 ‫باشه، ما مداوات می‌کنیم، باشه؟ 50:16.344 --> 50:18.596 ‫باشه یعنی این آخرین چیزیه که مردم می‌خوان ببینن؟ 50:18.679 --> 50:20.598 ‫مرگ بقیه، اونم وقتی که کل کشور 50:20.681 --> 50:22.809 ‫واسه اتفاقی که افتاده عمیقاً عزاداره؟ 50:23.142 --> 50:25.144 ‫ولی این موضوع یه جورایی 50:25.269 --> 50:27.647 ‫تبدیل به نقطه عطفی برای متحد کردن مردم شد 50:27.980 --> 50:29.357 ‫همون موقع بود که صدای انفجار رو شنیدم 50:29.732 --> 50:31.818 ‫همون موقع بود که برج دوم دوباره فرو ریخت 50:31.901 --> 50:33.236 ‫من همیشه از بیل می‌پرسیدم: 50:33.528 --> 50:35.321 ‫«اگه امروز اتفاق می‌افتاد، 50:35.947 --> 50:37.865 ‫فکر می‌کنی نسل امروز 50:38.157 --> 50:39.325 ‫همون کار رو می‌کرد؟» 50:39.575 --> 50:40.576 ‫و اون گفت: 50:40.827 --> 50:41.911 ‫«اگه امروز اتفاق می‌افتاد، 50:41.994 --> 50:43.162 ‫بچه‌ها هم همین کار رو می‌کردن» 50:45.998 --> 50:47.583 ‫و حادثه ۱۱ سپتامبر رخ داد 50:47.667 --> 50:49.168 ‫گوشیم زنگ خورد و بیل بود 50:49.669 --> 50:50.878 ‫گوشی رو برداشتم و گفت: 50:51.295 --> 50:53.297 ‫«فهمیدی منظورم چی بود، پسر؟ دارن انجامش می‌دن 50:53.381 --> 50:55.091 ‫فقط الان لباس آتش‌نشانا و پلیسا تنشونه 50:55.174 --> 50:56.175 ‫و نیروهای امدادی 50:56.425 --> 50:57.677 ‫اونا دارن مستقیم می‌زنن به دل اون ساختمونا 50:57.760 --> 50:58.761 ‫همون ماجراست» 51:01.389 --> 51:02.807 ‫همه‌مون میخکوبِ تلویزیون بودیم 51:02.890 --> 51:04.225 ‫و روشنش گذاشته بودیم 51:05.017 --> 51:06.561 ‫و یه 51:06.644 --> 51:08.813 ‫آتش‌نشان اومد و صحبت کرد 51:09.272 --> 51:11.023 ‫و اونا ازش یه سوال پرسیدن 51:11.148 --> 51:12.191 ‫و اون گفت: «نمی‌دونم شماها دارین اون سریال، جوخه برادران رو می‌بینین یا نه 51:12.275 --> 51:13.442 ‫ولی ما همونیم ما یه جوخه برادرانیم» 51:13.568 --> 51:15.319 ‫و همه‌مون از شنیدنش حیرت‌زده شدیم 51:15.444 --> 51:17.280 ‫و همه‌مون از این بابت شگفت‌زده شده بودیم 51:17.363 --> 51:19.574 ‫چیزی شبیه به اون واقعاً تأثیرگذاره 51:19.657 --> 51:21.951 ‫و می‌فهمین که: «خدای من، این پروژه داره 51:22.034 --> 51:23.995 ‫کارایی فراتر از تصور من انجام می‌ده» 51:27.665 --> 51:29.166 ‫فکر نمی‌کنم کسی فهمیده بود که این اثر 51:29.250 --> 51:30.626 ‫قراره یه جورایی تبدیل بشه به 51:30.710 --> 51:33.170 ‫اون آغوش گرمی که 51:34.380 --> 51:35.715 ‫کشور بهش نیاز داشت، 51:35.798 --> 51:38.759 ‫به‌ویژه خانواده‌های نظامی و 51:38.843 --> 51:40.761 ‫مشخصاً مادر و پدرایی که داشتن 51:40.845 --> 51:42.680 ‫بچه‌هاشون رو به جنگ می‌فرستادن 51:43.472 --> 51:44.765 ‫یه جور عجیبی، 51:45.224 --> 51:46.559 ‫فکر می‌کنم 51:46.642 --> 51:47.977 ‫این بهشون اطمینان می‌داد که قراره 51:48.060 --> 51:49.478 ‫هوای همدیگه رو داشته باشن، 51:49.729 --> 51:51.772 ‫حتی اگه خودشون دیگه نمی‌تونستن مراقبشون باشن 51:52.440 --> 51:54.150 ‫و اینکه بدونن تنها نمی‌مونن، 51:54.233 --> 51:55.276 ‫اینکه بدونن 51:56.819 --> 51:59.155 ‫یه خانواده کنار خودشون پیدا کردن 52:09.206 --> 52:10.207 ‫یکی از دوستای خوبم گفت: 52:10.291 --> 52:11.709 ‫«هی، این کتاب رو دیدی؟» 52:11.792 --> 52:12.835 ‫به اسم «جوخه برادران»؟ 52:12.918 --> 52:14.503 ‫و من گفتم: «نه، ندیدمش» 52:14.587 --> 52:16.505 ‫واسه همین کتاب رو خوندم و 52:17.465 --> 52:18.841 ‫قشنگ 52:18.924 --> 52:21.260 ‫عاشق داستانش شدم، 52:21.344 --> 52:23.971 ‫ولی مخصوصاً، احترام خیلی زیادی واسه 52:24.055 --> 52:25.056 ‫دیک وینترز قائل شدم 52:25.848 --> 52:27.600 ‫شروع کردم به نامه گرفتن 52:27.683 --> 52:30.436 ‫از همه اعضای گروهان ایزی 52:30.519 --> 52:31.979 ‫یکی از آخرین نامه‌هایی که گرفتم 52:32.063 --> 52:34.523 ‫در واقع از طرف دیک وینترز بود 52:34.857 --> 52:36.317 ‫اون واقعاً آدم خیلی خوبی بود 52:36.442 --> 52:37.735 ‫اون تقریباً شد 52:37.818 --> 52:39.320 ‫همون پدربزرگی که هیچ‌وقت نداشتم 52:41.155 --> 52:42.365 ‫و هر وقت اون کتاب رو می‌خوندم، 52:42.490 --> 52:43.449 ‫کتابم رو برمی‌داشتم 52:43.532 --> 52:45.159 ‫و می‌دادم دست همه 52:45.242 --> 52:47.328 ‫و می‌گفتم: «هی، شما باید این کتاب رو بخونید 52:47.453 --> 52:48.871 ‫این مرد الگوی 52:48.954 --> 52:50.539 ‫کسیه که ما باید تبدیل بشیم» 52:50.623 --> 52:53.000 ‫راهشون بنداز، باک! 52:53.084 --> 52:54.085 ‫دنبالم بیاید! 52:54.919 --> 52:56.170 ‫پیشروی کنید! 52:56.253 --> 52:57.254 ‫حرکت کنید، مردا! 52:57.338 --> 52:58.339 ‫برید! 52:58.422 --> 52:59.423 ‫اونا می‌دونستن 53:00.091 --> 53:01.300 ‫که اون دوستشون داشت 53:01.383 --> 53:03.677 ‫روش اون برای ابراز عشق بهشون این بود که 53:03.844 --> 53:04.887 ‫باهاشون 53:05.638 --> 53:06.639 ‫مثل یه مرد رفتار می‌کرد 53:07.181 --> 53:08.307 ‫با احترام باهاشون رفتار می‌کرد، 53:08.390 --> 53:09.391 ‫ولی ازشون حساب‌کشی هم می‌کرد 53:09.475 --> 53:10.476 ‫متوجه شدید؟ 53:11.393 --> 53:12.478 ‫بله قربان 53:12.561 --> 53:14.146 ‫و فقط تو جنگ جهانی دوم نبود 53:14.230 --> 53:15.564 ‫که اونا تونستن 53:15.648 --> 53:17.566 ‫لقب «نسل برتر» رو بگیرن، درسته؟ 53:17.650 --> 53:19.985 ‫این به خاطر کارایی بود که بعد جنگ هم انجام دادن 53:22.571 --> 53:25.074 ‫هیچ‌کس تا حالا این سوال رو ازم نپرسیده بود 53:28.077 --> 53:29.120 ‫درباره‌ی... 53:31.038 --> 53:33.165 ‫در مورد عادت کردن به زندگی غیرنظامی 53:33.249 --> 53:34.959 ‫هیچ‌کس این موضوع رو پیش نکشیده 53:36.335 --> 53:38.921 ‫تلاش برای عادت کردن به زندگی غیرنظامی 53:39.004 --> 53:40.381 ‫خیلی سخت بود 53:40.506 --> 53:41.590 ‫اینکه بری بیرون و 53:41.674 --> 53:43.968 ‫با مردم ارتباط برقرار کنی و حرف بزنی 53:44.552 --> 53:46.887 ‫وظیفه من بود که خودم رو عادت بدم، نه اونا 53:47.596 --> 53:48.889 ‫من بودم که رفتارم غیرعادی بود 53:48.973 --> 53:50.516 ‫اونا رفتار غیرعادی‌ای نداشتن 53:50.599 --> 53:53.018 ‫ولی این خیلی، خیلی سخت بود 53:55.062 --> 53:56.438 ‫لوئیس اون دور و برا بود 53:57.606 --> 53:59.024 ‫واسه همین هر از گاهی، 53:59.108 --> 54:01.193 ‫شاید یکی دو بار، فرصت می‌کردم ببینمش 54:01.277 --> 54:02.778 ‫و می‌تونستم بشینم و باهاش حرف بزنم 54:03.821 --> 54:05.614 ‫و اونم می‌تونست با من حرف بزنه 54:05.739 --> 54:07.157 ‫این کمک خیلی بزرگی بود 54:08.284 --> 54:09.285 ‫ولی زمان برد 54:10.744 --> 54:12.913 ‫فکر کنم همه‌مون الان دنبال قهرمان می‌گردیم، نه؟ 54:13.831 --> 54:15.499 ‫فکر کنم همه‌مون می‌تونیم بگیم که 54:16.166 --> 54:17.167 ‫دنیا به یه قهرمان نیاز داره 54:18.377 --> 54:20.129 ‫و این آدما قهرمانای ما بودن 54:20.754 --> 54:21.755 ‫همه‌شون قهرمانای ما بودن 54:23.007 --> 54:24.341 ‫فکر نمی‌کنم من قهرمان باشم 54:29.305 --> 54:30.306 ‫چون یه بخشیش اون زمان، 54:31.015 --> 54:32.016 ‫کاری که کردم 54:32.641 --> 54:34.143 ‫در درجه اول نجات جون خودم بود 54:36.437 --> 54:38.147 ‫خب، مگر اینکه وسط بارون گلوله 54:38.439 --> 54:42.192 ‫...می‌دویدی تا دوستت رو نجات بدی... آره 54:42.276 --> 54:43.360 ‫تا اونو بندازی رو دوشت 54:43.485 --> 54:45.237 ‫منظورم اینه که تو کارهای قهرمانانه‌ای کردی 54:46.614 --> 54:47.573 ‫دو تا مدال برنز 54:47.656 --> 54:49.325 ‫با نظرت مخالفن 54:51.368 --> 54:53.662 ‫من فقط فکر می‌کردم کاری رو که لازم بود اون موقع انجام بشه، انجام دادم 54:53.787 --> 54:55.456 ‫اون موقع انجام شد و تموم شد رفت 54:56.957 --> 55:00.669 ‫فکر می‌کنم، و این حس شخصی منه، 55:00.753 --> 55:03.672 ‫که به سرانجام رسوندنِ یه چیزی 55:03.797 --> 55:05.591 ‫همون چیزیه که یه آدم رو به قهرمان تبدیل می‌کنه 55:07.092 --> 55:09.261 ‫نه اون چیزی که براش اتفاق می‌افته، 55:09.345 --> 55:10.679 ‫بلکه اون چیزی که به سرانجام می‌رسونه 55:12.056 --> 55:14.099 ‫و واسه همین، همون‌طور که گفتم، 55:14.183 --> 55:17.311 ‫فکر می‌کنم کلمه «قهرمان» بیش از حد استفاده می‌شه 55:17.394 --> 55:18.854 ‫چطور می‌تونن بگن تو قهرمانی 55:18.937 --> 55:20.189 ‫یا تو کاری کردی که... 55:20.272 --> 55:21.273 ‫نه، این... 55:23.025 --> 55:24.485 ‫اون بچه‌هایی که برنگشتن 55:24.568 --> 55:26.904 ‫اونا قهرمانای واقعی‌ان 55:29.198 --> 55:31.033 ‫اونا مجبور نبودن تصمیمی بگیرن 55:31.116 --> 55:33.202 ‫تصمیمای اونا از قبل گرفته شده بود 55:35.371 --> 55:36.497 ‫این... 55:37.539 --> 55:39.833 ‫نمی‌خوام احساساتی بشم، ولی 55:41.126 --> 55:42.586 ‫این چیزیه که باهاش زندگی می‌کنی 55:43.921 --> 55:44.922 ‫و آسون نیست 55:45.005 --> 55:46.006 ‫باور کنید 55:52.596 --> 55:54.515 ‫ما آماده شنیدن داستان‌های 55:54.598 --> 55:55.599 ‫کهنه‌سربازامون بودیم 55:56.225 --> 55:57.684 ‫ما آماده بودیم تا 55:57.893 --> 56:00.020 ‫اجازه بدیم اونا 56:00.646 --> 56:02.064 ‫نمی‌گم بی‌نقص نباشن، بلکه 56:02.606 --> 56:04.983 ‫آسیب‌دیده باشن و به چیزایی نیاز داشته باشن 56:05.401 --> 56:06.652 ‫این تو زمانی پیش اومد 56:06.735 --> 56:07.736 ‫که بهش نیاز بود 56:10.823 --> 56:12.574 ‫افتخار بود امتیاز بود و افتخار 56:16.370 --> 56:18.622 ‫این سریال اصلاً درباره شهرت نیست 56:18.705 --> 56:19.706 ‫ما داریم بهشون ادای احترام می‌کنیم 56:20.374 --> 56:21.375 ‫این درباره 56:22.084 --> 56:23.085 ‫میراث 56:23.752 --> 56:25.587 ‫گروهانیه که 56:27.089 --> 56:28.215 ‫دنیا رو نجات داد 56:29.174 --> 56:30.342 ‫من مفتخرم که در کنار 56:30.467 --> 56:31.635 ‫تک‌تک شما خدمت کردم 56:34.388 --> 56:35.764 ‫حالا دیگه همه اون مردا رو از دست دادیم 56:35.848 --> 56:37.307 ‫بنابراین، فکر می‌کنم ما 56:37.766 --> 56:39.601 ‫کسایی هستیم که اون پیوند کوچیک، اون رشته اتصال به اونا رو حفظ می‌کنیم 56:39.685 --> 56:41.186 ‫ 56:42.688 --> 56:45.065 ‫ما اون رو مثل یه نشون افتخار نگه می‌داریم 56:47.943 --> 56:49.111 ‫وقتی خبر رو شنیدم، 56:49.778 --> 56:50.779 ‫این... 56:51.697 --> 56:52.990 ‫دلخراش بود 56:53.365 --> 56:54.491 ‫چون اون 56:54.575 --> 56:56.493 ‫انرژی فوق‌العاده از دنیا رفته بود 56:56.618 --> 56:58.871 ‫از اون جهت، یه تراژدی نبود 56:58.954 --> 56:59.955 ‫نمی‌شد زندگی‌ای پربارتر از 57:00.038 --> 57:01.456 ‫زندگی این مرد داشت 57:03.500 --> 57:05.002 ‫سخته که به زبون بیارم 57:06.086 --> 57:07.296 ‫«باک» چقدر برام عزیزه 57:07.379 --> 57:08.672 ‫و هنوزم هست، و چقدر 57:08.755 --> 57:10.716 ‫همیشه بهش فکر می‌کنم 57:10.799 --> 57:12.092 ‫و به همه اون بچه‌ها و بقیه چیزا 57:12.176 --> 57:13.177 ‫و چقدر ازش به عنوان یه هنرمند 57:13.260 --> 57:14.803 ‫الهام می‌گیرم 57:14.928 --> 57:15.929 ‫اما مهم‌تر از اون، چقدر 57:16.013 --> 57:17.347 ‫ازش به عنوان یه مرد الهام می‌گیرم 57:17.431 --> 57:18.557 ‫همین الان ازم پرسیدن که، می‌دونید، 57:18.640 --> 57:21.268 ‫«دیک» حالا چه معنایی برات داره؟ 57:21.351 --> 57:23.520 ‫۱۳ سال، ۱۴ سال بعد از مرگش 57:24.897 --> 57:25.939 ‫من... 57:26.023 --> 57:28.734 ‫زیاد بهش فکر می‌کنم 57:30.819 --> 57:31.820 ‫خیلی زیاد 57:31.904 --> 57:33.530 ‫من هر کسی رو به چالش می‌کشم 57:33.822 --> 57:35.574 ‫که بغض گلوتون رو نگیره 57:35.657 --> 57:37.200 ‫آخر قسمت دهم 57:37.284 --> 57:39.703 ‫ما بعد از هر قسمت، تصاویری از کهنه‌سربازها رو پخش می‌کردیم 57:39.786 --> 57:41.163 ‫و بعد تصویر می‌رفت روی دیک کات 57:41.413 --> 57:42.748 ‫و اون داستان رو تعریف می‌کنه 57:43.498 --> 57:44.541 ‫یادت میاد 57:47.628 --> 57:50.380 ‫نامه‌ای که مایک رنی برام نوشت؟ 57:51.173 --> 57:52.174 ‫یادت هست 57:52.382 --> 57:53.842 ‫یادت هست چطور تمومش کردم؟ 57:56.845 --> 57:58.096 ‫من گرامی می‌دارم 57:59.097 --> 58:01.016 ‫خاطره‌ی پرسشی رو 58:01.099 --> 58:03.143 ‫که نوه‌ام چند روز پیش ازم پرسید 58:04.561 --> 58:06.480 ‫وقتی گفت: 58:06.563 --> 58:09.107 ‫«پدربزرگ، تو توی جنگ قهرمان بودی؟» 58:12.778 --> 58:14.112 ‫پدربزرگ گفت: «نه» 58:19.493 --> 58:21.495 ‫ولی من توی گروهانی از قهرمان‌ها خدمت کردم 58:24.998 --> 58:27.626 ‫این تکون‌دهنده‌ترین بخششه 58:27.709 --> 58:30.045 ‫و گوشه‌ی دهنش می‌لرزه و اون فقط 58:30.128 --> 58:32.172 ‫طوری که می‌تونید ببینید چقدر داره خودش رو کنترل می‌کنه 58:32.381 --> 58:34.216 ‫گفتگو‌هامون رو یادمه 58:34.299 --> 58:36.051 ‫می‌دونید، اون دو روز توی هرشی 58:36.343 --> 58:37.636 ‫یادم میاد که با خودم فکر می‌کردم، 58:39.096 --> 58:41.473 ‫دقیقاً همون‌طوری که اون مردها باید فکر کرده باشن، 58:41.556 --> 58:42.683 ‫کسایی که باهاش جنگیدن، 58:43.892 --> 58:45.268 ‫«نمی‌خوام ناامیدش کنم 58:45.560 --> 58:48.814 ‫باید به درستی بهشون ادای احترام کنیم» 58:52.401 --> 58:53.819 ‫من روزی رو که وظیفه‌ام رو انجام دادم، 58:53.902 --> 58:55.112 ‫پشت سر گذاشتم 58:55.195 --> 58:57.322 ‫من افرادم رو ناامید نکردم 58:57.406 --> 58:59.116 ‫و افرادم وضعیتشون خیلی خوبه 59:00.742 --> 59:01.910 ‫خیلی ممنونم 59:04.496 --> 59:05.497 ‫تمام تلاشتون رو بکنید 59:06.373 --> 59:08.083 ‫و کسایی که تمام تلاششون رو کردن، 59:09.501 --> 59:10.877 ‫هرگز فراموششون نمی‌کنید 59:11.461 --> 59:13.630 ‫تا آخر عمرتون هرگز اون‌ها رو فراموش نمی‌کنید